مقام ببود تا آنگاه كه سلطان ابو الحسن تلمسان را تصرف كرد . موسى بن على نيز با ابو تاشفين و فرزندانش - چنان كه گفتيم - بر درگاه قصر كشته شدند ، و كارش به پايان آمد . و البقاء للّه .
پس از هلاكت موسى بن على فرزندانش به سلطان ابو الحسن پيوستند . بزرگترشان سعيد بود كه شب ديگر از ميان كشتگان درگاه قصر در حالى كه جراحات بزرگ برداشته بود برخاست و زندگى او از آن پس از عجايب بود . سلطان او را عفو كرد . تا بار ديگر دولت بنى عبد الواد بازگشت و بازار او نيز گرمى گرفت . و ما در اين باب سخن خواهيم گفت . و اللّه غالب على امره .
اما يحيى بن موسى ، اصل او از بنى سنوس يكى از بطون كوميه است . اينان از موالى بنى كمى بودند و از پروردگان آنان . چون بنى كمى به مغرب رفتند از آنان جدا شدند و به بنى يغمراسن پيوستند و مورد نواخت ايشان واقع شدند . يحيى بن موسى در خدمت عثمان بن يغمراسن و فرزندان او بود . چون آن محاصره پيش آمد ابو حمو او را مامور سركشى به نگهبانان شبانه بر روى باروها و تقسيم آذوقه به ميان جنگجويان نمود . همچنين رسيدگى به وضع دروازهها را نيز زير نظر او قرار داد . او را در اين اعمال دستيارانى بود كه از بامداد تا شامگاه و از شامگاه تا پگاه در خدمت بودند .
يحيى بن موسى در اين كارها كه به او محول شده بود نيك درخشيد .
چون ابو تاشفين به پادشاهى رسيد او را فرمانروايى شلف داد و او را اجازت داد كه براى خود ساز نبرد فراهم كند . چون موسى بن على را از جنگ با موحدين و نواحى شرقى عزل كرد يحيى بن موسى را به جاى او نهاد . مديه و تنس در قلمرو فرمان او بود . چون سلطان ابو الحسن در تلمسان به جنگ آمد به او پيام فرمانبردارى داد و خواست كه در همه جا همراه او باشد . سلطان ابو الحسن بپذيرفت و او را در مكان فرمانروايش باقى گذاشت . يحيى بن موسى در تلمسان به خيمهء سلطان رفت و مورد اقبال و نواخت او واقع گرديد . براى او در مجلس خود جايى بالاتر از روى فرش قرار داد .
يحيى بن موسى بر همين حال بود تا به هنگام فتح تلمسان به قتل رسيد . و اللّه مصرف الاقدار .
اما هلال ، اصل او از اسيران مسيحى بود از مردم قطلونيه كه سلطان ابن الاحمر او را به عثمان بن يغمراسن بخشيده بود . سپس به سلطان ابو حمو رسيد . او نيز هلال را همراه با چند تن از موالى عجمى به پسر خود ابو تاشفين ارزانى داشت . هلال با ابو تاشفين پرورش يافت و همراز و همدست او بود تا حادثهء قتل ابو حمو پيش آمد . چون ابو تاشفين به جاى پدر نشست هلال را حاجب خود گردانيد . او مردى مهيب و سخت دل و درشت خوى بود . آن سان كه مردم از سطوت او به بيم افتادند . هلال كم كم زمام همهء امور سلطان به دست گرفت و چون از پايان كار خويش بيمناك شد از سلطان اجازه خواست كه به حج رود و از هنين با چند كشتى كه از مال خود خريده بود و آنها را از ساز و برگ و آذوقه و جنگجويان انباشته بود در حركت آمد و كاتب خود حاج محمد بن
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 127
مساهمون: ابن خلدون
ص١٢٧