يوسف بن يعقوب بود . موسى بن على به درون پردهسراى حرم راه يافت و ميان حرم سلطان پرورش يافت . و چون در بعضى احوال عملى حاصل شد كه به ميل او نبود خشمگين شد و برفت . و در ايامى كه يوسف بن عبد الحق تلمسان را محاصره كرده بود به تلمسان داخل شد . عثمان بن يغمراسن اكرامش كرد و او را مقام و منزلتى كه در خور او و قومش بود ارزانى داشت . يوسف بن يعقوب پدر را اشارت كرد كه از او استمالت كند . آن دو او را در ميدان جنگ ديدند و با او سخن گفتند و از او خواستند به آنان پيوندد . موسى بن نزد سلطان باز گشت و ماجرا آنچنان كه رفته بود باز گفت و سلطان ناخشنودى ننمود . موسى در تلمسان اقامت گزيد و پدرش على در سال 707 در مغرب در گذشت .
چون عثمان بن يغمراسن به هلاكت رسيد فرزندانش موسى بن على را از آنچه بود گراميتر داشتند و با او روابطى نزديكتر برقرار كردند و براى نبرد با دشمنانشان سردارى سپاه دادند و او را براى كارهاى بزرگ برگزيدند و مقام رفيع حاجبى و وزارت دادند .
چون سلطان ابو حمو ديده از جهان فروبست و پسرش ابو تاشفين به جاى او نشست ، موسى بن على بود كه از مردم برايش بيعت گرفت و سبب حسد ورزى غلام او هلال گرديد . چون هلال دشمنى از حد گذرانيد و در هر كار با او رقابت ورزيد بر جان خويش بترسيد و تصميم آن كرد كه از دريا بگذرد و به اندلس رود و به كار جهاد پردازد . هلال پيشدستى كرد و او را بگرفت و به اندلس تبعيد نمود . موسى بن على در غرناطه فرود آمد و در شمار غازيان و مجاهدان در آمد و از گرفتن راتبهء سلطان سرباز زد و در آن ايام كه آنجا مقام داشت دست به مال سلطان دراز نكرد . و مردم از اين عمل در شگفت بودند و او را مىستودند و هلال از شدت دشمنى و حسد به هم بر مىآمد . عاقبت سلطان ابو تاشفين بار ديگر او را به كار فرا خواند و او در جنگهاى سلطان در نقاط دور دست شركت جست . تا آنگاه كه سلطان ابو تاشفين در سال 727 لشكر به افريقيه آورد تا با مولانا سلطان ابو يحيى نبرد كند . در اين جنگ شكست در لشكر سلطان ابو تاشفين افتاد و بسيارى از زناته به قتل رسيدند و سلطان با بقاياى لشكر باز گرديد . هلال نزد سلطان سعايت كرد و موسى بن على را متهم كرد كه در اين شكست دست داشته است . موسى بن على چون بشنيد به ميان عربهاى دواوده رفت و يحيى بن موسى صاحب شلف به جاى او به محاصرهء بجايه گماره شد . موسى بن على بر سليمان و يحيى پسران على بن سباع بن يحيى از امراى دواوده فرود آمد و از آنان نيكى و اكرام ديد و مدتى در ميان احياء ايشان بزيست . سلطان ابو تاشفين بار ديگر او را فراخواند و در مجلس خود به همان جاى كه بود بنشاند . پس از چند ماه او را بگرفت و به الجزاير فرستاد و در آنجا در بند كشيد و به سبب رقابت و دشمنى هلال زندانش آنچنان شد كه كس را اجازت آمد و شد بدان نبود . تا آنگاه كه سلطان بر هلال خشم گرفت و او را به زندان افكند و موسى بن على را به حاجبى خويش برگزيد و او در همان
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 126
مساهمون: ابن خلدون
ص١٢٦