حومعه [ 1 ] را بر درگاه سلطان نهاده بود به رسم نيابت از او و در سال 724 به اسكندريه داخل شد و با حجاجى كه از مصر حركت مىكردند همراه شد . در راه با سلطان سياهان مالى منسى موسى ديدار كرد و ميانشان روابط دوستانه مستحكم گرديد . هلال پس از اداى حج به تلمسان باز گرديد . ديد كه ديگر در نزد سلطان جايى ندارد . سلطان همواره با او دل بد داشت و او بمدارا خويشتن از خشم او نگاه مىداشت تا عاقبت سلطان بر او خشم گرفت و در سال 729 او را دستگير كرد و به زندان فرستاد . همچنان در زندان ببود تا از دردى كه كمى پيش از فتح تلمسان عارض او شده بود روزى چند پيش از هلاكت سلطان بمرد . و اين از عجايب بود ، كه هر دو را ستاره اقبال با هم درخشيد و با هم افول كرد . سلطان ابو الحسن آن گروه از موالى را كه در قتل سلطان ابو حمو دست داشته بودند بكشت و هلال با مرگ خويش از اين عقاب رهايى يافت . و اللّه بالغ حكمه .
خبر از غلبهء عثمان بن جرار بر تلمسان پس از شكست سلطان ابو الحسن در قيروان و بازگشت ملك به ميان بنى زيان
بنى جرار از تيرههاى تيدوكسن بن طاع اللّه هستند ، و فرزندان جرار بن يعلى بن تيدوكسناند . بنى محمد بن زكدان از آغاز با آنان كينه داشتند . چون حكومت به دست ايشان افتاد همهء خاندانهاى عشاير خود را از نظر افكندند و حقير شمردند . عثمان بن يحيى بن محمد بن جرار از آن ميان صاحب رياست و شوكت بود . نزد سلطان ابو تاشفين سعايت كردند كه در سر هواى سرورى مىپزد .
سلطان چندى او را در بند كشيد . عثمان بن يحيى از زندان بگريخت و به سلطان ابو سعيد پادشاه مغرب پيوست . سلطان ابو سعيد او را به اكرام تمام پذيرا شد . عثمان چون استقرار يافت زهد و عبادت پيشه ساخت و از سلطان به هنگام غلبهء او بر تلمسان ، اجازت خواست كه به حج رود . سلطان اجازت داد . عثمان در اين سال و سالهاى ديگر امير الحاج بود . چون سلطان ابو الحسن بر متصرفات موحدين غلبه يافت و اهل مغرب را از زناته و عرب براى دخول به افريقيه گرد آورد عثمان نيز در زمرهء همراهان او بود . كمى پيش از حادثه قيروان از او اجازت خواست كه به مغرب باز گردد . سلطان اجازت داد . عثمان به تلمسان در آمد و بر امير ابو عنان ، فرزند سلطان فرود آمد : سلطان ابو الحسن امير ابو عنان را امارت تلمسان داده بود و او نامزد ولايتعهدى بود . عثمان با ذكر اخبارى از احوال پدرش خود را به او نزديكتر ساخت و گفت پدرش در حوادث افريقيه سخت فرو رفته و او از خلاصش مأيوس است و گفت كه از زبان فالگيران و كاهنان شنيده است كه پادشاهى به او خواهد رسيد و چنان نمود كه خود نيز از اين علم آگاه است . در خلال همين احوال سلطان ابو الحسن هم
هامش
[ ( 1 ) ] اين نام در نسخه ناخوانا است .