چون سلطان ابو يحيى بر برادر خود خالد عصيان كرد به قسنطينه رفت و به نام خود خطبه خواند .
سپس رهسپار بجايه گرديد ولى چنان كه در اخبار او آوردهايم از آنجا منهزم گرديد . پس چند تن از رجال دولت خويش نزد ابو حمو فرستاد و او را به تصرف بجايه و گرفتن ابن خلوف وادار نمود . از ديگر سو ابن خلوف نيز به نزد او كس فرستاد و از او يارى و مدد كارى خواست و او را به طمع ملك بجايه افكند .
چون ابن خلوف بمرد كاتب او عبد اللّه بن هلال بيامد و او را به تصرف بجايه تحريض نمود . و او چون به الجزاير توجه داشت به بجايه نپرداخت . چون بر الجزاير استيلا يافت غلام خود مسامح را با سپاهى به سردارى ابن ابى جبى به بجايه فرستاد . اينان به كوه زان رسيدند ابن ابى جبى هلاك شد و مسامح باز گرديد . و لشكركشى ديگرى پيش آمد و چون از آن بپرداخت به شلف فرود آمد . عثمان بن سباع بن يحيى و عثمان بن سباع بن شبل امير دواوده به نزد او آمدند و او را به لشكركشى به ثغور غربى كه در تصرف موحدين بود برانگيختند . سلطان ابو حمو از اين پيشنهاد به وجد آمد و لشكر گرد آورد . پس مسعود فرزند عم خود ابو عامر برهوم را فرماندهى سپاه داد و به محاصرهء بجايه فرستاد و فرزند عم ديگر خود يوسف سردار مليانه را نيز فرماندهى لشكر ديگر داد و غلام خود مسامح را بر لشكر ديگر گماشت و براى تسخير بجايه و درنورديدن بلاد ديگر روانه نمود . آنگاه موسى بن على كرد را به سردارى لشكرى انبوه معين كرد و اعراب دواوده و زغبه را از طريق صحرا فرستاد . اينان به حركت در آمدند و در بلاد مشرق پيش رفتند تا به بونه رسيدند و از آنجا باز گرديدند . در راه خود بر قسنطينه گذشتند و روزى چند در آنجا درنگ كردند و از كوه ابو ثابت كه مشرف بر آن است فرار رفتند و هر چه بود تاراج كردند . سپس بر بنى باورار گذشتند و هر كه و هر چه بود كشتند و سوختند و تارج كردند . سپس ميانشان خلاف افتاد و سبب آن رقابت و حسد بود . از آنجا پراكنده شدند و به سلطان پيوستند . مسعود بن برهوم همچنان بجايه را در محاصره داشت و در آنجا براى اقامت خويش دژى ساخت و پى در پى لشكر به جنگ مىفرستاد و در اطراف آن تاخت و تازى مىكرد و به دژ خويش باز مىگرديد . او همواره بر اين حال بود ، تا از خروج محمد بن يوسف خبر يافت و از آنجا كه بود در حركت آمد و ديگر به محاصرهء آن باز نگشتند مگر پس از مدتى دراز . و اللّه تعالى اعلم .
خبر از خروج محمد بن يوسف به بلاد بنى توجين و جنگهاى سلطان با او
چون محمد بن يوسف از اعمال شرقى باز گرديد ، موسى بن على كرد پيش از او خود را به سلطان ابو حمو رسانيده بود و به سبب كينهاى كه با او داشت در نزد سلطان سعايت كرد و سلطان او را از مليانه عزل كرد . محمد بن يوسف كه هيچ نمىتوانست گفت از او خواست كه اجازت دهد به ديدار