مىخواهد [ ابو سرحان مسعود ] را به جاى پسر خود ابو تاشفين عبد الرحمان به ولايتعهدى برگزيند و ابو تاشفين را بر ضد پدر تحريض كردند و گفتند كه مسعود بن ابى عامر را بكشد و سلطان ابو حمو را دربند كشد تا فرمانروايى ، او را مسلم گردد . براى انجام اين كار هنگام ظهر را برگزيدند كه سلطان از مجلس بازمىگشت . سلطان به يكى از حجرههاى قصر بود و جمعى از خواص ياران در گرد او بودند . مسعود بن ابى عامر و وزراى او كه از بنى ملاح بودند نيز در نزد سلطان بودند . اين بنى ملاح سمت حاجبى سلطان را داشتند و مراد از حجايت در نزد آنان نظر كردن در امور دخل و خرج بود . اينان خاندانى بودند از قرطبه كه در آنجا كارشان ضرب سكههاى درهم و دينار بود و چه بسا به سبب اعتمادى كه به ايشان داشتند نظر در عيار سكهها را نيز به آنان محول مىكردند .
اسلاف ايشان همراه با مهاجران قرطبه به تلمسان آمدند و در آنجا به همان كار پيشين خود پرداختند . و علاوه بر آن كشاورزى هم مىكردند . آنگاه به خدمت عثمان بن يغمراسن و پسرش ابو حمو موسى پيوستند و در دولت ابو حمو مورد مزيد توجه قرار گرفتند و از بخت و دولت تمتع يافتند . از آن ميان محمد بن ميمون الملاح در آغاز دولت سلطان ابو حمو مقام حاجبى يافت و پس از او پسرش محمد الاشقر و سپس پسرش ابراهيم بن محمد اين مقام را يافتند . ابراهيم بن محمد يكى از خويشاوندان خود را به نام على بن عبد اللّه بن الملاح به همكارى خويش برگزيد . اين دو مهمات سراى او را انجام مىدادند و با خواص او در خلوت حضور مىيافتند . آن روز پس از انقضاى مجلس در حضور او گرد آمده بودند و از خويشاوندان مسعود حماموش بن عبد الملك بن حنينه و از موالى ، معروف الكبير پسر ابن ابى الفتوح بن عنتر از فرزندان نصر بن على امير بنى يزناتن از بنى توجين كه سلطان او را به وزارت برگزيده بود ، در آنجا بودند . چون ابو تاشفين از اجتماع آنان خبر يافت فرمان داد تا خواص او بر آن جمع حمله برند . اينان حاجب را دستگير كردند و به ميان سراى در آمدند و سلطان را زير ضربات شمشير خود گرفتند و كشتند . ابو سرحان مسعود از آن ميان به حجرهاى گريخت و در را بر روى خود قفل كرد . مهاجمان در را شكستند و او را كشتند و هر كه را از خواص كه در آنجا بود كشتند و جز اندكى گريختن نتوانستند . وزيران دولت ، بنى الملاح نيز به قتل رسيدند و خانههايشان به تاراج رفت . آنگاه هاتفى در كوچههاى شهر بانگ بر آورد كه ابو سرحان مسعود سلطان را كشت و فرزند سلطان ابو تاشفين عبد الرحمان از او انتقام گرفت ولى حقيقت از نظر مردم دور نماند . از جمله موسى بن على كرد سردار سپاه چون فريادها را شنيد بر اسب نشست و به قصر رفت ، در را بسته ديد ، بدگمان شد . ترسيد كه مبادا مسعود بر امور استيلا يافته باشد ، بزرگترين اقرباى سلطان عباس بن يغمراسن را بر در قصر فرا خواند . در اين حال آن منادى از آنجا بگذشت و از هلاكت ابو سرحان خبر داد و عباس را باز گردانيد و خود به نزد ابو تاشفين رفت . ابو تاشفين از اين واقعه سخت ترسيده بود . او را دلدارى داد و به تصاحب حق خويش
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 117
مساهمون: ابن خلدون
ص١١٧