بندگان دختر سلطان ابو اسحاق و سوگلى پدرشان بود از قصر بيرون آمد و ايستاد و آنان را تحيت گفت و گفت همهء زنان قصر شما و دختران زيان از اهل حرم مىگويند ما را به بقا چه حاجت در حالى كه دشمن شما را در محاصرهء خود گرفته است . اينك ما را از ننگ اسارت برهانيد و خيال خود را از سوى ما راحت گردانيد . همهء ما را بكشيد كه زندگى در ذلت عذاب است و وجود بعد از شما عدم است .
ابو حمو رو به برادر كرد و او مردى مشفق بود . گفت راست مىگويى اينك منتظر چه هستى .
گفت اى موسى سه روز درنگ كن شايد خداوند پس از سختى آسانى آورد . و در باب اين زنان با من مشورت منماى بلكه جمعى از يهود و نصارا را به كشتن ايشان برگمار . اكنون بيا تا با قوم خود دل را به مرگ سپاريم و به سوى دشمن تازيم تا خدا چه خواهد .
ابو حمو خشمگين شد و با تعويق و درنگ مخالفت ورزيد و خشمگين برخاست و برفت .
ابو زيان به گريه شد . ابن حجاف گفت : من در جاى خود ايستاده بودم و توان هيچ كارى نداشتم ، چنان كه قدم از قدم نمىتوانستم برداشت . در اين حال خواب بر او غالب شد . آنچه مرا به خود آورد نگهبان در بود كه به اشاره گفت كسى كه از لشكرگاه بنى مرين آمده است بر در قصر است .
مرا ياراى پاسخ او جز به اشاره نبود . در اين حال سلطان از اشارت حفيف ما بيدار شد و اجازه داد كه وارد شود . چون بيامد گفت كه يوسف بن يعقوب در همين ساعت هلاك شد و من رسول نوادهء او هستم . سلطان خوشدل شد و برادر و قوم خود را فرا خواند و سخن رسول به گوش ايشان رسانيد . از اخبار اين رسالت اينكه چون يوسف بن يعقوب هلاك شد بعضى از برادران و پسران و نوادگان براى تصرف جايگاه او دست تطاول گشودند . ابو ثابت نوهء او به ميان بنى ورتاجين خويشاوندان مادر خود رفت و از آنان سپاهى طلبيد آنان نيز گرد او را گرفتند . و نيز نزد عثمان بن يغمراسن كس فرستاد كه او را ساز و برگ نبرد دهد و خواست كه عهد كند كه در امرى كه در پيش دارد اگر شكست خورد پناه او باشد و اگر پيروزى حاصل كرد لشكرگاه بنى مرين را از سرزمينهاى او پراكنده گرداند آنان نيز با او پيمان بستند او نيز چون كار را به پايان رسانيد به عهد خويش وفا كرد و به سود آنها از همهء اعمالى از بلاد ايشان كه يوسف بن يعقوب بر آنها مستولى شده بود به يك سو شد و به قلمرو خويش به مغرب اقصى رفت . سلطان ابو زيان بر سراسر مغرب اوسط دست يافت . و ما در آتيه به بيان حوادث زندگى او خواهيم پرداخت ان شاء اللّه تعالى .
خبر از سلطان ابو زيان محمد بن عثمان پس از محاصره تا زمان هلاكتش
نخستين كار سلطان ابو زيان پس از رهايى از محاصره و گرفتن بلاد قلمرو خويش از دست بنى مرين ، اين بود كه از تلمسان نهضت كرد ، برادرش ابو حمو موسى نيز با او بود . سلطان در آخر ماه