تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
دوازده رطل و نيم است بهاى يك برشاله گندم به دو مثقال و نيم زر خالص رسيد و بهاى يك بز به هفت مثقال و نيم زر بهاى گوشت مردار چنين بود يك رطل گوشت استر يا خر به دو مثقال زر و يك رطل گوشت اسب به دو درهم كوچك از سكه‌هايشان و يك رطل پوست گاو مردار يا ذبح شده به سى درهم . هر گربه را به يك مثقال و نيم زر و هر سگ را به همان بها و موش را به ده درهم و مار را به همان بها و مرغ را به شانزده درهم و هر تخم مرغ را به شش درهم و هر گنجشك را به همان بها مىفروختند . يك اوقيه روغن زيتون دوازده درهم و يك اوقيه روغن به همان بها و يك اوقيه پيه را به بيست درهم مىدادند . بهاى يك اوقيه باقلا نيز بيست درهم بود و يك اوقيه نمك ده درهم بود و يك اوقيه هيزم نيز به همان بها . يك كلم را به سه هشتم يك مثقال زر مىفروختند و يك كاهو را به بيست درهم و يك شغلم را پانزده درهم و يك پياز و يك خربزه شامى به چهل درهم و يك خيار به سه هشتم دينار و خربزه به سى درهم و يك دانه انجير و يك دانه آلو سياه را هر يك به دو درهم . مردم هر چه اموال به دست آورده بودند همه از ميان رفت و سخت در مضيقه افتادند . ملك يوسف بن يعقوب كه شهر را در محاصره داشت نيرومند شد و شهر منصوره كه پى افكنده بود گسترش يافت و بنيايش مستحكم گرديد . بازرگانان متاع خويش از اكناف عالم به آنجا بردند و چنان نيرومند شد كه شاهان اطراف سعى در ايجاد روابط دوستانه با آن نمودند . رسولان موحدين ، با هداياى خويش از تونس و بجايه به آنجا آمدند همچنين رسولانى از شام و مصر با هدايا و تحف برسيدند و چنان كه در اخبار او خواهيم آورد عزت و شوكتى تمام يافت . هواداران و قوم قبيلهء بنى يغمراسن از شدت گرسنگى مشرف به هلاكت شدند عاقبت چاره‌اى نيافتند كه دل بر مرگ نهند و از شهر بيرون تازند . بنگر كه خداوند چه بلعجب كارى كرد . در اين احوال سلطان يوسف بن يعقوب به دست خواجه‌اى از بندگان خود كشته گرديد . اين خواجه سراى مورد خشم ملك قرار گرفته بود . اين بنده به خوابگاه او در آمد و با خنجر شكمش را بشكافت . او را گرفتند و نزد وزرايش بردند در حال پيكر او پاره پاره كردند . و الامر للّه وحده . با كشته شدن سلطان يوسف بن يعقوب رنج از آل زيان و قوم ايشان و ساكنان شهرشان دور شد و چنان كه گويى از گور سر بر كرده بودند و براى بيان اعجاب خويش در اين حادثه بر سكه‌هاى خود نقش كردند : ما اقرب فرج اللّه . شيخ ما آبلى حكايت كرد كه سلطان ابو زيان محمد بن عثمان در بامداد اين فرج كه روز چهارشنبه بود در گوشه‌اى از قصر خود نشسته بود ، ابن حجاف خازن انبارهاى مهر بر نهادهء خود را فرا خواند پرسيد در انبارها چه مقدار غله موجود است گفت به قدر مصرف امروز و فردا . سفارش كرد كه آن را پنهان كند . در اين حال برادرش ابو حمو از در آمد و خبر بگفت . سلطان از هيجان زبانش بند آمد . چندى همه خاموش نشستند پس دعد خادم كه مسئول هزينه‌هاى جارى و از
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 106 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى