به خدمت ستوران پرداخته و ديگران براى تهيهى خوراك آتش افروختند و در اندك وقتى دود و دمشان بهراه افتاد . ما نيز در نزديكى ايشان در چمن باصفايى منزل گزيديم و مختصر طعامى خورده بر روى سبزىها دراز كشيديم ؛ اما كجا استراحت روزگار خواب شب را مىكند . يكساعت بهغروب آفتاب مانده بود برخاسته قدرى در ده گردش كرديم تا بر رويهى روز قبل بهراه افتاديم .
از امشب بهخلاف شب گذشته بنده را خواب گرفت و هر چه مىخواستم خود را نگهدارى كنم ممكن نمىشد و پيوسته تا صبح پينكى « 1 » مىزدم و بسيار واقع مىشد كه در حالىكه سواره لگام مركب را بهدست داشتم ناگهانى بهخود مىآمدم و مىديدم در حال افتادنم دستم بىاختيار سرافسار اسب يا قاطر را بالا مىكشيد و همچنان در كشمكش خواب و بيدارى مىبودم تا طلوع صبح و بهمحض روشن شدن هوا ديگر حالت كسالت از من دور مىشد و بعضى اوقات چنان از بىخوابى بهستوه مىآمدم كه مىخواستم پياده شده بهترك سفر و همراهى با كاروان گفته لحظهاى خفته باشم . به ياد بيان معجز نشان شيخ اجل رحمتالله عليه مىافتادم كه در گلستان مىفرمايد :
حكايت
شبى در بيابان مكه از غايت بىخوابى پاى رفتنم نماند سر بنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار
پاى مسكين پياده چند رود * كزتحمل ستوهشد و بختى « 2 »
تا شود جسم فربهى لاغر * لاغرى مرده باشد از سختى
گفت : اى برادر ! حرم در پيش است و حرامى از پس ، اگر رفتى جان بردى و اگر خفتى مُردى
هامش
( 1 ) . پينَكى : گرانى در سر آنگاه كه خواب غلبه كند ، چرت .
( 2 ) بُختى : نوعى از شتر قوى و بزرگ سرخ رنگ .