خوشاست زير مغيلان بهراه باديه خفت * شب رحيل ولى ترك جان ببايد گفت » .
همين تذكر به من نيروى شكيبايى مىداد و بر آنحال صبر مىكردم ، اما بعداً انديشهى ديگر بهخاطرم رسيد كه توانستم از آن شبها استفادهى خوبى كرده باشم و آن ، توجه بهحق و مناجات با او بود ؛ فلهذا هر شب يا مقدارى جلوتر از كاروان يا عقبتر مىرفتم و به راز و نياز با خداوند دمساز مىشدم و بانگ زنگ قافله ، صداى رودخانه و مشاهدهى منظرهى كوه و صحرا و جلوهى مهتاب خاصه انعكاس ماه در آب به حال خوش ما مدد مىكرد و نفس را صفايى داده بهمبدأ متصل مىساخت ؛ پس به آهنگ مثنوى مىخواندم :
اى خدا اى قادر بيچون و چند * از تو پيدا شد چنين قصر بلند
اى خدا اى فضل تو حاجتروا * با تو ياد هيچكس نبود روا
اينقدر ارشاد تو بخشيدهى * تا بدين بس عيب ما پوشيدهى
قطرهاى دانش كه بخشيدى ز پيش * متصل گردان بهدرياهاى خويش
قطرهاى كو در هوا شد يا كه ريخت * از خزينهى قدرت تو كى گريخت
گر درآيد در عدم با صد عدم * چون بخوانيش او كند از سر قدم
از عدمها سوى هستى هر زمان * هست يا رب كاروان در كاروان
خاصه هر شب جمله افكار و عقول * نيست گرددجمله در بحر نغول « 1 »
باز وقت صبح آن اللهيان * برزنند از بحر سر چون ماهيان
اى دعا ناكرده از تو مستجاب * داده دل را هر دمى صد فتح باب
چند حرفى نقش كردى از رقوم * سنگها از عشق آن شد همچو موم
نون ابرو صاد چشم و جيم گوش * برنوشتى فتنهى صد عقل و هوش
زين حروفت شد خود باريك ريس * نسخ مىكن اى اديب خوشنويس
حرفهاى طرفه بر لوح خيال * برنوشته چشم و ابرو خط و خال
بر عدم باشم نه بر موجود مست * زانكه معشوق عدم وافىتر است
هامش
( 1 ) . نُغول : ژرف و عميق