* * * بالجمله از قريهى نيكپى بهسر چم و از چم بهجمالآباد و از جمالآباد به ميانج كوچ كرديم . قبل از طلوع صبح به رودخانهى قزل اوزن رسيده از پل دختر گذشتيم . همراهان نقل كردند دخترى بوده است فريفتهى چوپانى شده و اين پل و قصرى كه در بالاى كوه است ساختهى او است ؛ خلاصه بر روان آن عاشق و معشوق درودى فرستاده از فراز و نشيب قافلان كوه با زحمت و احتياط گذشتيم تا به جلگهى وسيع ميانج رسيديم و از رودخانهى ميانج هم عبور كرده وارد قصبه شديم و به همراهى كاروانيان در كاروانسرايى فرود آمديم .
در زنجان به ما گفته بودند كه معدودى بهائى در ميانج هست كه مقدم بر ايشان سيدى است از نجباى آن قصبه . پس از ورود و كمى استراحت ، بهسراغ ايشان شتافته ، ديدن كرديم . چون جلوداران توقف شب را در آن قصبه مقرر داشته بودند ، شبى در نهايت خوشى در منزل سيد مذكور به روز آورديم و پس از توقف دو روز و يكشب در ميانج ، عازم غريبدوست شديم ؛ در اين منزل شنيدم راهزنان شاهسون چند كاروان را زدهاند و راه امنيتى ندارد ، بسيار مضطرب شديم و زنگهاى قافله را باز كرده از بيراهه بهراه افتاديم و در منتهاى بيم و هراس با خواندن تعويذ و دعا به حوالى قريهى قراچمن رسيده عازم دواتگروتكمهداش شديم . در آنجا معلوم شد كه به سلامت رستهايم و تا منزل حاجى آقا كه هشت فرسخى تبريز است آمديم ؛ آنجا خبر ديگر مسموع شد كه بيشتر بر اضطرابمان افزود و آن ، شيوع مرض و با در تبريز و پراكندگى مردم از شهر به اطراف بود . جلودار كاروان گفت : « در اين نزديكى دهى هست كه سيسان نام دارد و احباب در آنجا بسيارند ، اگر ميل داريد چند روزى در آنجا اقامت كنيد تا بعد چه پيش آيد . » لذا قاصدى روانهى سيسان كرده اظهار اشتياق به ملاقات دوستان آنجا نموديم . طولى نكشيد كه دو رأس اسب با چند نفر از احبا آمده ما را بدان ده بردند و در مسافرخانهى آنجا جاى دادند . 12 روز در آنجا مانده و در منتهاى محبت و خوشى از ما پذيرايى مىكردند ؛ اما تفهيم و تفهم معانى و مطالب بين ما
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 101
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص١٠١