كرديم پس از آن ، شام خورده خوابيديم . آقا ميرزا مهدى را فىالحال خواب در ربود ، ولى من تا يكى دو ساعت در رختخواب سفرى خود بيدار ، گاهى دچار كشاكش افكار و زمانى متوجه بهآسمان و اخترشمار بودم تا نفس از بدن عنصرى توجه بهقالب مثالى كرد و بهسير بقي الخيال در عالم مقدار مجرد از ماده مشغول شد .
آن بيند طفل تشنه در خواب * گاوى ز سبوى زر دهند آب
صبح زود از خواب برخاسته پس از صرف چاى بهراه افتاديم و همچنان بر رويهى روز قبل هر روز راه مىپيموديم و هر شب در منزلى مىآسوديم تا روزى كه وارد زنجان شديم . اواخر تابستان و فصل وفور ميوه بود . چون زنجان بهائى كم داشت و آشنايى هم با كسى نداشتيم ، در كاروانسرايى فرود آمديم و با كمال احتياط رفتار مىكرديم ، تا پس از بيست روز بهمنزل يكنفر از قدماى بابيهى بهائيه كه اسمش ميرزامحمدقلى و شغلش عطارى و سنين عمرش متجاوز از هشتاد بود نقل و تحويل كرديم و 23 روز هم در آنجا بوديم و در اين مدت مخفيانه هرشب معدودى از احبّاء بهديدن مىآمدند و گفتگو مىكرديم .
و در آنجا فهميديم كه عدهى بابيان ازلى بيشتر از بابيان بهائى است و اوضاع بهائيان در زنجان هيچ خوب نيست . بسيار تأسف خورديم كه چرا بايد شهرى كه در صدر بابيت مركز مهمى بوده و روزى عموم مسلمين از سطوت و قدرت بابيان هراسان بودند ، امروز اين طور باشد و نتيجهى زحمات آنان بالكل از بين برود .
در زنجان 43 روز در عين ملامت و افسردگى توقف كرديم تا كاروان تبريز از تهران رسيد . قضا را جلودار كاروان و يكى دو نفر از چارپاداران ، بهائى بودند ؛ يك اسب و استر به ما واگذاشتند . يك شب من سوار اسب مىشدم و استر را ميرزا مهدى به زير بار مىكشيد ، شب ديگر ميرزا مهدى اسبدوانى مىكرد و من قاطرسوارى . ايندفعه حركت ما در شبها بود ؛ يعنى بعد از اذان مغرب بهراه مىافتاديم و قبل از ظهر بهمنزل مىرسيديم . منزل اول ، قريهى نيكپى بود ؛ دهى است خوش آب و هوا و بسيار باصفا . در جنب كاروانسراى شاه عباسى كاروانيان بار انداختند ، بعد از آن بعضى