تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
به خوارى زندگى مىكرد تا روزى كه صداى مخالفت آقا جمال بلند شد به انتهاز « 1 » فرصت برخورده پدر را گفت : « از روز نخست راست گفتى كه من پسر تو نيستم ، من مؤمنم و تو كافر ، من ثابتم و تو ناقض ، مرا با تو هيچ نسبت و علاقه نيست . » اين بگفت و از آنجا يكسر به خانه‌ى دايى خود كه مرد سمسار و از بهائيان ثابت و اهل بازار بود رفت و به دستاويز ثبوت و رسوخ بر امر بهاء و سب و لعن بر پدر ، نه‌تنها در آنجا جاى كرد ، بلكه جاى همه را گرفت ؛ يعنى بعد از مدتى دختردايى را به زنى خواست و ابتدا به شغل صحافى و بعد از فوت دايى به عنوان اينكه پسر متوفى مشاعرش غير مستقيم و جائز نيست ، اداره‌ى تجارت آن مرحوم برهم خورد ، در حجره‌ى داد و ستد به‌جاى او مشغول كار شد تا وقتى كه آن اموال در معرض تلف آمد دوباره دكان صحافى باز كرد و به‌اصل كار خود برگشت . اين بود شرح معجزه‌اى كه ميرزا مهدى مرحوم نقل كرد . بالجمله از موضوع اصل سخن دور افتاديم ؛ مقصود بيان كلى ادله‌ى اين قوم بود ، اكنون وجه تطبيق آن را بر ظهور باب چنان‌كه گويند گوييم . در سال 1260 هجرى قمرى جوانى از سادات هاشمى از اهل شيراز قيام به دعوى قائميت كرده در روز حج اكبر در خانه‌ى خدا ميان طائف و زائر تكيه به حجرالاسود و فرياد برآورد : « ايها الناس انا القائم الذى كنتم بظهوره منتظرون » « 2 » ! بعد از اين ادعا عموم مردم از هر طبقه و طايفه به‌ضديت و عداوتش قيام كردند و به‌انواع بلا و جفا معذبش داشتند تا آنجا كه شربت شهادتش نوشانيدند و درجميع اين احوال استقامت ورزيد و اظهار ندامت ننمود و به‌قوه‌ى تأثير كلمه امرش چنان در قلوب و نفوس نفوذ كرد كه چهارصد نفر از علماى متبحر به او ايمان آورده در راه محبتش جان دادند و خلقى كثير به دام ولايش اسير گشتند و چنان‌كه بر حضرت پيغمبر آيات سماوى نازل مىشد حضرت او نيز مهبط
هامش
( 1 ) . انتهاز : فرصت يافتن ؛ انتهاز فرصت : موقع فرصت ( 2 ) . اى مردم من آن قائمى هستم كه شما منتظر ظهورش بوديد !