رسالت و مظهريت در ختمى مرتبت ختم شود و ديگر اين است كه اهل اديان بيشتر معجزات حسيه و آيات اقتراحيه را مابهالامتياز حق از باطل مىدانند و همين را از مدعيان تازه مىخواهند ؛ مبلّغ بايد با رعايت حال مبتدى به نحو خوشى از اين خواهش بى جا منصرفش گرداند ، يا بگويد اين گونه امور از محالات است و حق و مظاهر او هرچند قدرت دارند ، ولى قدرت بر امر محال تعلق نمىگيرد ، يا بيان كند كه معجزات حسيه را گذشته از آنكه فقط پيروان و معتقدان شخص مدعى باور دارند حجت بالغهى دائمه نيستند و مفيد بهحال عموم نخواهد بود و يا اظهار دارد كه ارتباط و ملازمتى فيما بين ادعاى رسالت و قدرت رسول بر اعجاز و خرق عادت نيست و بالجمله اگر مبتدى را اين اقوال اقناع نكرد و در طلب معجزه سماجت نمود و بر لجاجت افزود ، بهناچار بايد نقش ديگرى بر كار زد و روى سخن را دگرگون ساخت كه آرى ما نيز چون شما برهان حقيقى حقانيت مظاهر حق را همين معجزه مىدانيم و از همين راه بهاين امر گرويدهايم و آيات عجيبه و آثار مدهشه ديدهايم ، ولى چه كنيم قلوب قاسيه سخن حق و صدق ما را باور ندارند و ما را دروغزن و ياوهگو پندارند و الا اگر شما معجزات انبياء قبل را گوش به گوش شنيدهايد ، ما خود به چشم ديدهايم ، اگر شما روايت مىكنيد ما رؤيت كردهايم ، شنيدن كى بود مانند ديدن .
حكايت !
وقتى بهخاطر دارم كه مرحوم ميرزا مهدى اخوانالصفا در تبريز با مبتدىاى گلاويز شده بود و چنان مقهورش گشته كه گريبان از چنگش بهدر نمىتوانست برد . گفتگوى معجزات بود و سخن از كرامات و خوارق عادت مىرفت و ميرزا مهدى همچنان خاطر مبتدى را بهدلايل ديگر معطوف مىداشت اما او منصرف نمىگشت و مىگفت : نى ، اين ادله و براهين مفيد قطع و يقين نيست ، انبيا مظاهر قدرت حقاند ، آنچه تو او را محال مىدانى در نزد خدا ممكن است و عموم مردمان از انبيا و اوليا حتى از قبور و