تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 83

مساهمون:

ص٨٣
جذبه و شوق مىكرد از طبعم به‌ظهور مىرسيد و ياد دارم كه مثنوىاى ساختم قريب به سيصد بيت كه مطلعش اين بود :
ساز كن اى عشق آه و ناله را * بازگو هجران چندين ساله را از جدايىها ميان ما و دوست * وز اشاراتى كه بين ما و اوست
و بالجمله با اين نشاط و انبساط و كيف و حال به‌حد رشد و كمال رسيدم و در معارف بهائى توغل حاصل نمودم . پس شائق سير و سفر در بلاد و تبليغ « امرالله » بين عباد شدم و به‌اتفاق يكى از دوستان زردشتى نخستين بار به‌قزوين رهسپار گشتم . قزوين آن روزها چندين عائله‌ى بهائى داشت كه همه از خاندان سمندر محسوب مىگشت كه از بقاياى گروندگان دوره‌ى سيد باب بودند و مجموع بهائيان قزوين نزديك به‌صد نفر مىشدند كه جز يكى دونفر از تجار و مرحوم ميرزا موسىخان حكيم‌باشى ، مابقى از كسبه‌ى متوسطالحال و عوام آن بلد به‌شمار مىرفتند . ايامى چند در منزل حكيمباشى كه خانه‌اش محطّرحال « 1 » و مضيف نساء و رجال ، و شخصش ميزبانى سليم‌النفس و كريم‌الطبع بود . بوديم تا آنكه يكى از دعاة مهم اين طايفه ( ميرزا مهدى اخوان‌الصفا ) وارد آن شهر شد و بعداً به‌صلاحديد « احباب » متفقاً براى دعوت به‌سمت زنجان و آذربايجان حركت كرديم . بنده تا آن وقت حشر دائمى با روحانيون اين طايفه نداشتم و در پيش خود آنان را مردمانى برتر از ديگران مىپنداشتم و چنين تصور مىكردم كه مبلّغ بهايى يعنى فرشته‌اى كه طينت وجودش به آب عقل سرشته شده و ذره‌اى عجب و هوى در وجودش داخل نگشته ؛ از اين جهت ارادت و محبت بسيار به‌اين صنف اظهار مىنمودم و درك خدمت آنان‌را توفيق و سعادتى عظيم مىشمردم . بارى بنده و آقا ميرزا مهدى گامى براى خدا برداشتيم ، يعنى قدم در راه دعوت گذاشتيم .
هامش
( 1 ) . محط رحال : محل فرود آمدن بارها ، محل فرود آمدن حاجت خواهان