تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 80

مساهمون:

ص٨٠
( مجمع بهائيان ) ورقه‌ى ترتيب داده در چاپخانه كه براى طبع اين قبيل اوراق و ساير مسائل سرّى بهائى ، نهانى در محلى مرتب نموده‌اند ، به‌عنوان « متحدالمال » چاپ و به‌فوريت در ميان بهائيان پخش كرد و چون قلم در دست دوست نبود آنچه از اكاذيب و افترا كه توانست نوشت و بىآنكه رعايت جانب ادب كرده باشد ، از ايراد سخنان زشت و كلمات ناپسنديده كوتاهى نكرد و نظر به‌اينكه اين بنده در عالم بهائيت گذشته از شهرت و معروفيت مقامى بزرگ داشتم ، يعنى منشى آثار و محرم اسرار عبدالبهاء و در نظر اهل بهاء در صف اول مقربين درگاه كبرياء ، كاتب وحى و واسطه‌ى فيض فيما بين حق و خلق بودم ، بيشتر از بهائيان به‌آسانى قبول مندرجات آن صحيفه را نكرده منتظر بودند تا اظهاراتى نيز در مقابل از من بشود ، آنگاه در قضايا قضاوتى كنند ؛ اما من بعد از تأمل بسيار و ملاحظه‌ى پشت و روى كار و دريافت حالات و عوالمى در نفس ، مصلحت چنان ديدم كه وقعى به‌اين هياهو ننهم و زمام زبان و قلم را از دست ندهم ، از معارضه به‌مثل چشم بپوشم و در عوض به‌اصلاح حال خود بكوشم و بىآنكه طرفيتى آغازم سكوت و افتادگى را پيشه‌ى خود سازم ، شايد از اين هو و جنجال رهايى يافته « نسياً منسياً » شوم ؛ پس راه خويش پيش گيرم و دنبال كسب كمال روم و گمان مىكردم راه صواب اين است و مدعيان ما هم راضى خواهند بود كه نه آنها كارى به‌كار ما داشته باشند و نه ما معترض احوال ايشان شويم تا بالمآل « 1 » آنچه خير و صلاح حال است پيش آيد . اما افسوس كه اين افتادگى را حمل بر آزادگى نكردند و اين خاموشى را براى فراموشى ندانستند ، بل جمله را به‌ضعف نفس و ناتوانى دليل گرفتند . از اين رو قدم جرئت فراتر نهاده هر روز به‌طورى مزاحم حال كار اين بنده مىشدند و هر لحظه به‌عقيده و رأيى منسوبم مىداشتند و همچنان عوام اهل بهاء را
هامش
( 1 ) . بالمآل : سرانجام ، عاقبه‌الامر