تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 442

مساهمون:

ص٤٤٢
فرمان داد كه بىدريغ آزارش رسانند و با دست‌هايى كه دارند زندگى را بر او تنگ سازند و خويشاوندانش را هم از نامه‌نگارى با او باز دارند . آن دختر چون ديد در برابر اين همه بيداد و ستم ياراى ايستادگى ندارد ، به‌ناچار خود را كشت . يكى ديگر از آنان كه نامش را نمىبرم او را هم به اندازه‌اى آزار رساندند كه نتوانست در بيرون كشور بماند ، برگشت . پيش از برگشتنش پدر و مادر را چنان ترساندند كه با دلبستگى كه به فرزند خود داشتند ، از ترس او را نپذيرفتند و چمدانش را بيرون گذاشتند . از اين‌گونه كارها بسيار كرده‌اند كه اگر بزرگان جهان و آنهايى كه گوش به دادخواهى مردم ستمديده مىدهند بدانند ، از اين مرد و پيروانش بازجويى مىكنند و آنها را در اين نابكارىها آزاد نمىگذارند و به آنها هنگام نمىدهند كه از بىآگهى مردمان بهره‌گيرى كنند . بايسته بود كه درباره‌ى شوقى و پيروانش سخن بگويم ، ولى از آن چشم مىپوشم و بسنده مىكنم به چند رج از نامه‌اى كه يكى از خويشاوندان نزديكش درباره‌ى او در پاسخ چند پرسشى كه كرده بودم نوشته است . عكس آن نوشته را از چشم‌تان مىگذرانم و با آنكه از من خواهش كرده كه اين سخنان او را آشكار نكنم ، ولى چون بايسته مىدانم ، گوش به فرمان او ندادم . اين را هم بگويم كه بسيارى از سخن‌ها و رازها درباره‌ى او و نزديك‌ترين خويشاوندانش به من نوشته‌اند و مرا سوگند داده‌اند كه آنها را در جايى بازگو نكنم ؛ از آنها چشم مىپوشم . اينك در اين چند رج باريك‌بين شويد و خودتان داورى كنيد و ديگر درباره‌ى اين مرد چيزى از من نشنويد . تنها افسوس من اين است كه چرا دسته‌اى كه از مهر و دوستى و پرتو ايزدى و يكزبانى و يكرنگى و آزادگى دورند و آلوده‌ى پستىها هستند ، مايه‌ى آن شدند كه مرا رنجاندند و از پدر مهرپرور جدا كردند و دل‌شكسته و آزرده‌ام ساختند تا من امروز ناچار شوم كه اين سخنان را بنويسم و شرمنده‌ى روان كسان باشم كه روزگارى با ايشان به خوشى و شادمانى و پاكدامنى به سر برده‌ام و نان و نمك خورده‌ام . اينجانب از يزدان پاك پوزش مىخواهم و خواهش آمرزش دارم و مىگويم : « تو اى آفريننده‌ى