و بينوا كردهاند در شگفت مىشويد . از چندين سال پيش هر روز به بهانهاى فرمان فروش خانه و زمينها را مىدهد و پول آن را مىخواهد . براى نمونه يكى دو از آن نامهها را براى شما مىآورم :
نامهى رويهى برابر را پدر شوقى ميرزا هادى نوشته و پس از چندى چنانكه گفتيم راندهى درگاه فرزند شد و با خوارى مىزيست ( اين روزها نامهاى از فلسطين به دستم رسيد كه او در گذشت بىآنكه فرزندش بر سر گورش بيايد ) و خود شوقى نامهى بالا را به حاجى امين مىنويسد : هر دوى اين نامهها به خط علىاكبر روحانى است كه از روزگار عبدالبهاء نامهها را مىنوشت ، نخست عكسبردارى مىكرد و پس از آن ، مانند چاپ سنگى صدها برگ از آن را ميان بهائيان پخش مىكرد و براى خوشخطى ، دبير محفل روحانى نيز بود .
در كتاب « صبحى » گزارش كار و زندگى حاجى امين را نوشتهام ، بد نيست بخوانيد و اين مرد را بشناسيد و بدانيد كه به راستى به اندازهى يك سر سوزن دلسوزى براى كسى نداشت . كارش اين بود كه تا مىتواند مردم را لخت كند و پولشان را بگيرد و به بالا بفرستد ، مرد پرهيزكار و پاكدامن نيز نبود . سراپا هوس بود ، هر زنى كه شوهرش مىمرد بىدرنگ خود را به او مىرسانيد و از او كام مىخواست و پايان بدى در زندگى داشت . ماهها گرفتار بستر بود و بدنش زخمى و ريشمند شد تا درگذشت و جاى خود را به حاجى غلامرضا داد كه او را امين امين مىگفتند . او نيز چند سال از اين و آن گدايى كرد و براى شوقى فرستاد ، ولى مانند حاجى امين در اين كار توانا نبود . او فرزند يكى از بازرگانان بهنام اصفهان بود و در جوانى خوشگذران بود . جز زن نخست خود كه خويشاوندش بود و از او پسرى بهنام محسن داشت ، صيغهى يكى از سران را هم پس از خودش گرفت و از او هم چند پسر و دختر به هم زد و آن زن در آن خانه با ناز و كرشمه چنان خود را جا كرد كه زن نخست را بيرون كرد و محسن زير دست زنپدر افتاد و سختىها كشيد و پس از مرگ حاجى غلامرضا برادر دامادش كه سرلشكر بود با يكى دو تن سپاهى به خانهى آن درگذشته رفت و زر و خواستهى
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 440
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٤٤٠