و هوسبازى را فراهم نمود و جز دو تن دختران ، همه با اين روش خو گرفتند . تا آنكه نيمشبى آن دو تن در انديشهى گريز افتادند ، همينكه خواستند از در بيرون بروند گرفتار دربان شدند و با آنها گلاويز گشتند . سرانجام يكى به زخم خنجر از پاى درآمد و آن ديگر از دست آنها گريخت و خود را به پيش تخت شاه رساند و آنچه در آن سرا ديده بود گفت . پادشاه دستورى را خواست و از او پرسيد : « چه بايد كرد ؟ » گفت : « اى پادشاه من يكى دو بار از در آن خانه گذشتم پرسيدم : اينجا كجاست ؟ گفتند : اينجا رادمردى است كه براى دختران ، دبستان گشاده است تا بيايند و بخوانند و به دانش برسند ، جز پاكى و پاكدامنى از او چيزى نديدم ، پردهاى بر در آويخته و نگهبان در ، دو اخته مىباشند ، گاهى هم بانگ آن مرد از درون به بيرون مىآيد كه اى دخترها بيدار باشيد فريب ناكسان مخوريد و گوهر پاكدامنى خود را به سنگ هوس مشكنيد . وآنگهى گرفتم كه آنچه اين دختر مىگويد راست است ، بزرگان ما گفتهاند : « چار ديوارى اختيارى » . اين مرد دختران را از كوچه و برزن ناگهگير نكرده است و نربوده ، همه به پاى خود رفتهاند ، چون خودشان آن خانه را خواستهاند ، با آنچه در آن خانه است ساختهاند . »
پادشاه از دستور ديگر پرسيد : « تو چه مىگويى ؟ » گفت : « اين مرد دختران را فريب داده آنچه در روز پسين در درون خانه گفته در روز نخست در بيرون خانه نگفته ، چون اين كار به زيان زنان است ؛ فرمان بده تا آن خانه را بكوبند و دختران را از آنجا بروبند . اين را هم بدانيد كه اين خانه دو در دارد درى كه آن سوى ديگر در پس كوچه است و ويژهى رندان است ، نيمشب مىآيند و نه چكش به در مىكوبند در باز مىشود ، به درون مىروند لب از باده تر مىكنند و با دختران سر به سر مىگذارند . » پادشاه فرمان داد : « خانه را از بزهكاران تهى كردند و خانگاه دل آگاهان نمودند آرى « چنين كنند بزرگان چو كرد بايد كار . »
درست سرگذشت هبائيان مانندهى اين داستان است ؛ در آشكار از يگانگى و دوستى با همهى جهانيان دم مىزنند و چون به رازشان آشنا بشويد و به درون خانه
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 436
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٤٣٦