تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 435

مساهمون:

ص٤٣٥
آنها را باور مىكنند و ندانسته به سود آنها سخن مىگويند . دوستان من ! چرا مىانديشيد مردمى كه به زبان دم از دوستى و يگانگى مىزنند و خود را نيكخواه همه‌ى جهانيان و اندوه‌خور بينوايان مىدانند و بدانسان كه گفتم هر سال پول زيادى از مردم بينواى نادان درمىآورند و به كيسه‌ى خود مىريزند و از آن پول بر سر گور مردگان گنبد زرين مىسازند و بتخانه درست مىكنند و سرورشان سالى هشت ماه در سوئيس به خوشگذرانى مىپردازد ، نبايد گاهى كه گروهى گرفتار رنجى و پيشامد بدى مىشوند كمكى كنند ؟ در اين سال‌ها چندين بار مردم برخى از ده‌ها و شهرها دچار زمين‌لرزه و سيلاب و ديگر آسيب‌ها شدند و نيكخواهان جهان كمك‌ها كردند ، آيا شنيديد كه شوقى دست كم ده ليره بدهد و با بينوايان همراهى كند ؟ يكى نيست به اين مرد بگويد تو كه دم از اين سخن مىزنى : « كه اى اهل عالم همه بار يك داريد و برگ يك شاخسار » ، چرا كوتاهى كردى و از پول گزافى كه هر سال با نيرنگ و افسون از كيسه‌ى مردم نادان اين آب و خاك در ميارى اندكى از آن را بخشش نكردى ؟ اگر تو پا بسته‌ى اين آموزه‌اى « سراپرده‌ى يگانگى بلند شده به چشم بيگانگان يكديگر را مىبينند » چرا پول و خواسته‌اى را كه مىشود بينوايان و مستمندان را از آن به نوايى رساند به هزينه‌ى گنبد طلا و سنگ مرمر مىدهى و مردم بيچاره را سرگرم اين انديشه‌ها مىنمايى ؟ آرى تنها كارى كه در اين گونه پيشامدها مىكنى كه جز از نهاد پست بر نمىخيزد ، شادى و شادمانى است كه مىگويى سپاس خدا را كه مردم گرفتار بدبختى و تيره‌روزى شدند ! اكنون در اين باره داستانى بشنويد : در روزگار گذشته در شهرى نابكارمردى پيدا شد و در برزنى خانه‌اى باز كرد و بر در آن پرده‌اى آويخت و دو نفر از اخته‌گان را دربان در كرد . سپس با دستيارى چند تن از زنان ترزبان و فريب‌گر دختران دوشيزه را به آن سرا مىكشاند كه بياييد و خواندن و نوشتن و هنر بياموزيد كه بزرگان فرموده‌اند : « آموزش دانش بايسته‌ى همه است . » چند تن از دوشيزگان بىگناه را بدانجا بردند . در روزهاى نخست آنها را پختند كه در اين دو روز زندگانى بايد خوش بود و كام دل گرفت . بارى رفته‌رفته دستگاه خوشگذرانى