فن بر او آفرين گفتهاند و با آنكه بسيارى بر او رشك بردهاند نتوانستهاند از كار دلسردش كنند . اين جوان از يكى از خاندانهاى بهائى بيرون آمده و پدر و نيايش هر دو در اين كيش بودند ، ولى اكنون از هبائيان رانده شده . پدر و ديگر خويشاوندان با او آميزشى ندارند و او را دشمن مىدارند با آنكه با چشم مىبينند كه چگونه براى تندرستى مردم و بيماران كار مىكند و شب و روز در انديشهى همه است . گزارشى از كار او در يكى از روزنامههاى هفتگى بود و اميدوارم كه با خوى ستوده و رفتار نكو كه با دانش و هنر خود پيوست داده كار او و ياد او چون نامش جهانگير گردد .
فرزندان من ! با شماست كه در اين پيشامدها داورى كنيد آيا اينگونه دانشمندان را بايد از دستگاه راند يا آن بدكاران را ؟ اين را هم بگويم كه سردستهى اين خانواده كه پيرمردى بود مبلغ و دستار سبز بر سر مىنهاد و چند زن گرفته و پس از مرگ زنى جوان و تا اندازهاى زيبا از خود گذاشت ، يكى از جهودان بهائى با آن زن بستگى پيدا كرد و پيوسته مىشد و پسرهاى او مانند ديگران دريافته بودند ، ولى چيزى به مادر خود نمىگفتند ، چون كار دل بود . . . كسى از اين خاندان آن زن را از خود نراند براى اينكه نام شوقى را گرامى مىداشت ، هر چند بدكار و هوسران بود به زبان دم از شوقى مىزد ، ولى اين پزشك بزرگوار را راندند براى اينكه مىگفت : « پيروى كوركورانه از هيچكس نبايد كرد و بايد به رفتار نيك و كردار پسنديده پرداخت . »
ديگر از كارهاى اينها اين بود كه چند سال پيش به هر نيرنگى بود يك جهود هبائى را بهنام عزيز نويدى در دادگاه ارتش آوردند آنگاه براى زمينهاى قلعهمرغى كه در دست هواپيمايى بود دادمند تراشيدند و نيرنگها به كار بردند تا بيست ميليون از كيسهى ارتش بيرون كشيدند و به دست چند تن بهائى دادند كه براى شوقى بفرستد .
از اينگونه كارها بسيار كردهاند كه براى نمونه يكى دو تا از آن را براى شما گفتم . يك كار زشت ديگر اينها اين است كه در گوشه و كنار كشور با آنها كه دارايى دارند به بهانههايى دوست مىشوند و چون او بميرد با نيرنگها و زد و بندها و ترساندنها هرچه دارد از چنگ كسانش در مىآورند و به شوقى مىرسانند . از اينها بپرسيد مردى
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 431
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٤٣١