نيرنگهاى اينها اين است كه بر دغلبازى و دزدى و كارهاى زشت ديگر ، نام خانوادههايى را به روى خود مىگذراند كه در نزد مردم گرامى و ارجمندند . همين مرد كه نام خانوادگىاش هدايت است ، هيچ بستگى با خاندان بزرگوار هدايت ندارد و شايسته است كه بزرگان اين خانواده پافشارى كنند تا اينها نام خود را دگرگون كنند .
يكى از مبلغان اين طايفه آشچى نام به يكى از خانمهاى بهائى « كتاب اقدس » كه نوشته و دستورهاى بهاء است مىآموخت . رفتهرفته پا از جادهى پاكى بيرون گذاشت و زن بيچاره را فريب داد و شيفتگى نمود و گفت : « فرمودهاند : « رفع القلم » ( در اين روز به پاى كسى چيزى نمىنويسند ) . آرزويش اين بود كه با او يار و همخواب شود . روزها اين چنين بودند تا روزى كه شوهر ناگهان به خانه آمد و آن دو را در يك بستر ديد ، هياهو و داد و فرياد به راه انداخت ، كار به محفل روحانى كشيد . بيچاره زن در نزد همسايگان رسوا شد و چون تاب نياورد خودكشى كرد و پروندههاى آنها در محفل روحانى است . از اينگونه كارها بسيار شد كه من براى نگهدارى آبروى مردم و اميد آنكه بتوانم آنها را به راه راست بخوانم يكيك را نمىگويم ، ولى اين را مىگويم كه هيچكس از اين بدكاران رانده نشدند و گرفتار خشم شوقى نگشتند . كسانىكه گرفتار خشم شوقى شدند يك مشت مردم دانشمند بودند كه در برابر سخنهاى نارسا و فرمانهاى نادرست او خاموش ماندند و آفرين نگفتند و يا زير بار زورگويى او نرفتند .
خوب گوش فرا دهيد : آن مرد بچه دزد ، آن ناكس تاراجگر ، آن مبلغ ناپاك ، آن آموزگار بدكار ، آن آدمكش بد نهاد و صدها نابكاران و بزهكاران ديگر ، رانده نشدند ، ولى جوانمردانى دانشمند چنانكه گفتم به بهانههاى پوچ و خردهگيرىهاى نابجا به فرمان شوقى از ميدان خانوادهى خود به در رفتند و پدر و مادر را گرفتار اندوه كردند .
در ميان پزشكان جوان دانشمندى است كه در فن كرت پزشكى ، بهويژه در كار دل بىمانند است و به تازگى از آن سر جهان به ايران آمده و با دلبستگى بسيار سرگرم كار شده و تاكنون چند نفر را از مرگ رهايى داده و يكى دو كار پزشكى كرده كه استادان
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 430
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٤٣٠