بهاءالله هر سال لازم است تجديد گردد . ( بهاء دستور داده كه هر بهائى بايد خواستنامهى خود را هر سال از نو بنويسد و تازه كند ) لذا از لحاظ شريعت فاقد اهليات و اوصاف است و باز هم به قول بعضى بهائيان اين وصيتنامه عبارت است از يك رسالهى سب و شتم و طعن بر عليه آل بهاء كه به تصرفات غير مرضيهى عبدالبهاء معارض و مخالف بودند .
به قول ميرزا بديعالله كه اينجانب از او مراراً و كراراً شنيده ، عبدالبهاء در اواخر زندگانىاش از خلاف و تشنج واقع بين خود و برادرانش اظهار ندامت و پشيمانى مىكرد و سعى و كوششش اين بود كه اين خلاف و شر زايل و مرتفع گردد ؛ ولى مرگ فجايى عبدالبهاء اين نقشه را ناتمام گذاشت . ميرزا بديعالله قائل بود كه مرگ برادرش با اجل موعود و موت طبيعى نبود و مرگش با اين نقشه علاقه داشت . لذا متأسفانه و پشيمانه دائماً مىگفت كه در حين مرگ عبدالبهاء عمل فتح ميت و فحص طبى ( بازرسى پزشكى ) از اطباى حكومتى نطلبيدند . اين نظريهى ميرزا بديعالله مستند به آثار تسمم ( زهر دادن ) بود كه در حين موت در بدن عبدالبهاء ديده بود . خلاصه به قول بهائيان آل عبدالبهاء با همكارى دستهجمعى و تصنع وصيتنامه مبادرت نمودند و بت تازه در شخص شوقى تراشيدند كه در او روح معلوم و معبود متقمص است .
در اين توطئهى زن عبدالبهاء ملقبه به ليدى منيره به حساب نشان يك دولت بيگانه تقديراً للخدمات ناپسنديدهى عبدالبهاء و به حسب وصف خود پدر عبدالبهاء يد طولى داشت با وجود اين ، كنهى ادرنه ( پاى نامى بود كه عبدالبهاء به او داده بود ) كه مخلفات نقدى عبدالبهاء را قبل از استعلام رياست از جانب شوقى بين دخترهاش و برادرش تقسيم و توزيع كرده و حساب اين كار را به شوقى نداده بود ، از لطف و عنايت شوقى محروم و از حظيره مطرود گرديد و به اتاق عباسقلى مرفوع نزديك مقام عبدالبهاء نفى و تبعيد شد و در آن محل سالها تك و تنها مخذول و منكوب و مطرود و مريض از مرض دولاب ( بيمارى قند ) با پرستار و بىپرستار معيشت كرد تا كه مرد و رفت .
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 422
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٤٢٢