بهائيان موحد بود كه دستهى ديگر آنها را ناقص مىگفتند .
ميرزا هادى پدر شوقى افندى است كه جز شوقى دو پسر و دو دختر دارد . شوقى در سر پول و مرده ريگ عبدالبهاء و بخش آنها ميان خويشاوندان با همه به هم زد و همه را راند و از خود دور كرد و چنان در اين كار سنگدلى نمود كه همه به شگفت آمدند . مادر و دائيزهها « 1 » و فرزندان آنها و خواهرها و برادرها را كنار زد و به زن كانادايى و كس و كار آن زن چسبيد و سر از فرمان آنها بيرون ننهاد . شوهر خواهر شوقى كه نير نام داشت ، او نيز با زن رانده شد . در اينباره يكى از خويشاوندان او مىنويسد : « چند سال است كه عيال مرحوم نيز جهت تعليم دو دختر به بيروت مىرود و شوهر ايشان در حيفا تنها مقيم بود ، مذكور ناخوشى قلب داشته بغتً در منزل خود تنها بوده فوت مىشود ، كسى خبردار نمىشود ، بعد از دو روز حضرات اقوام ايشان روحى افندى افنان و حسن افندى شهيد فرزند حضرت روحا خانم صبيه حضرت عبدالبهاء و پسر مرحوم آقاميرزا جلال و بعضى مىآورند جنازهى مذكور را در قبرستان ابوعتبه كه نزديكى بهجى است در جوار جدش افنان كبير و عمويش آقا سيدمحسن داماد قرار دادند . . . از طرف حضرات احدى نيامد و سؤالى نكرد . »
اگر سخن به درازا نمىكشيد يك دسته از نامههايى كه از حيفا خويشاوندان شوقى در پاسخ پرسشهاى من نوشتهاند براى شما مىآوردم تا بدانيد اين بيچارهها در چه رنج و سختى روزگار مىگذرانند اندكى در انديشه فرو برويد گروهى كه مىگويند : « سراپردهى يگانگى بلند شده به چشم بيگانگان يكديگر را مبينيد » چگونه با يكديگر كه خويش و تبار هم مىباشند رفتار مىكنند ؟ از سويى مىگويند : « زبان براى ياد سخن خوش و نيكوست ، آن را به گفتار زشت ميالاييد ، از سرزنش و نفرين و آنچه مردمان را دلتنگ مىكند دورى گزينيد » و از سويى چشم شرم و آزرم را مىبندند و زبان ياوهگو را باز مىكنند و به هر كس كه دلشان خواست ناسزا مىگويند . چون سخن از
هامش
( 1 ) . دائيزه : خاله