ناشناسان به خاك سپرده شد و آنچه در روزگار عبدالبهاء بزرگى و بزرگوارى و ارج و آسايش داشتند از دماغشان درآمد . و چند تيره شدند و هر يك در گوشهاى خزيده روز و شب مىشماردند . خود او هم سالى چند ماه در سوئيس به خوشى بىآنكه با كسى از پيروانش ديدن كند روزگار مىگذراند و براى زمستان سرى به حيفا مىزند . تا در اروپاست ؛ زندگى و روش كار و چگونگى آميزشش با مردم مانند يكى از پولداران اروپايى است . ولى همينكه پا به حيفا مىگذارد خود را دگرگون مىكند ، كلاه سياه بر سر مىگذارد و جامهى دراز مىپوشد كه كوتاهى اندامش چندان نمودى نكند . از برداشتن عكس نيز گريزان است و اين شيوه را از عبدالبهاء آموخته ، زيرا عبدالبهاء در بيست و پنج سالگى دو عكس در ادرنه برداشت ؛ يكى با چند تن از ياران و يكى به تنهايى و ديگر عكس برنداشت و هرچه پيروانش خواهش كردند نپذيرفت و آمادهى اين كار نشد تا در سفر اروپا كه عكسبرداران از گوشه و كنار با دوربينهاى دستى بىآنكه بگويند و دستور بخواهند به پيكرههاى گوناگون از او عكس گرفتند چون ديد نمىتواند از اين كار جلوگيرى كند و پارهاى از عكسها را هم نپسنديد در پاريس به پاى خود به خانهى عكسبردار رفت و در برابر دوربين نشست و عكسش را برداشت و براى همهى پيروان بهنام و نشان فرستاد ( و همان عكس است كه در رويهى 91 اين دفتر آن را مىبينيد ) و پس از آن به تنهايى و با پيروان و ديگران عكسها برداشت . شوقى نيز همين شيوه را پيشهى خود ساخته است ، نمىخواهد عكس او را بردارند و چون در اروپا مانند عبدالبهاء جامهى گشاد و دراز نمىپوشد و ريش و گيسو ندارد و با مردم هم به نام كيش و آئين برخورد نمىكند ، او را نمىشناسند كسى كارى به كارش ندارد . چند عكس از خردى و جوانى او در دست هست ، ولى هر كس كه مىخواهد بداند كه او اكنون در فلسطين در چه روى و رخسارى است به پيكرى كه در برابر اين رويه است نگاه كند بدين پيمان كه نپرسند ما آن را از كجا به دست آوردهايم .
شوقى در حيفا چنانكه خواهيد دانست به بستگان خود نمىپردازد و سرى به آنها
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 415
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٤١٥