تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
آنكه در روز نخست مرا به دور افكندند و كسى نبود كه دستم را بگيرد و نامم را بلند كند ، چنان شد كه از نامورى گاهى با دشوارى روبه‌رو مىشوم و در هر انجمنى كه مرا مىخوانند ، همه چه آنها را بشناسم و چه نشناسم گرداگردم چنبره مىزنند و پرسش‌ها مىكنند . اينها را براى شما فرزندان و دوستان كه در تهرانيد نمىنويسم ، زيرا در برابر چشم خود مهر و دوستى و بزرگداشت مردم را مىبينيد ، براى كسانى مىگويم كه در شهرهاى دوردست و بيرون از مرز كشورند . بسيار رخ داده است مردمى كه تنها عكس مرا ديده و خودم را نديده‌اند چون با كسى برخورد مىكنند كه همانند من است اگر پياده‌اند پيرامونش گرد مىآيند و اگر سواره‌اند از اتومبيل پياده مىشوند و به نام صبحى سوارش مىكنند . . . اينها را براى خودنمايى نمىگويم براى سپاس‌گزارى از مهربانى فرزندان و دوستان خود مىگويم كه هر جا مرا مىبينند به نزدم مىآيند . اكنون ببينيد در برابر من كه بود كه روش دشمنى را پيش گرفت و نادان را واداشت كه در كمين گزند با من باشند و مرا از پدر و كسان و دوستان به زور دور كنند ؟ اين كس شوقى بود . سال زندگى او با من برابر است و شايد يك سال از من بزرگ‌تر باشد . اندكى از گزارش او براىتان گفتم . چون سوار بر كار شد و رفته‌رفته افسار اين گروه را به دست گرفت هر كس كه دلخواه او نبود رانده‌ى درگاهش شد . پس از چندى زنى كانادايى گرفت . اندك‌اندك زن و كسان زن بر او چيره شدند و نخست دست ايرانىها را از كارها كوتاه كردند و آنگاه به خويشاوندان شوقى پرداختند و بر سر خواسته و پول و پيشكش‌هايى كه از ايران و هندوستان مىفرستادند كشمكش درگرفت . در آغاز كار ، شوقى نزديكان خود را راند ، آنگاه پسا « 1 » به برادر و پدر و مادر رسيد و كار به جايى رسيد كه جز آمريكايىها كه كسان زنش بودند همه از گرداگردش پراكنده شدند . مادرش بيمار شد بر بالينش نيامد تا به درود زندگانى گفت . پس از چندى پدرش نيز كه روزگارى در بستر ناتوانى افتاده بود درگذشت و چون
هامش
( 1 ) . پسا : نوبت