تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 412

مساهمون:

ص٤١٢
هر گاه در كوچه و بازار با يكى از اين گروه برخورد مىكردم دشنام و ناسزا مىشنيدم و از روى خشم به من نگاه مىكردند و روى خود را برمىگرداندند . چند بار هم در خيابان به من چنان تنه زدند كه بر زمين افتادم . در همان روزگار من چند روزى بيمار شدم . پدرم آگهى يافت ، آرام نداشت ، از ترس هم نمىتوانست به سراغ من بيايد و از من پرسيد ؛ به‌ناچار در ساعت نه و ده شب با هشيارى و پس و پيش نگريستن به در خانه‌ى ستوده مىآمد و با چشم تر از او مىپرسيد كه صبحى چگونه است ؟ بهبود يافته يا هنوز ناخوش است ؟ . . . فرزندان من ! اين گروه‌اند كه مىخواهند مردم جهان را با هم يكى كنند و دشمنى و بيگانگى را از ميان بردارند . نمىدانيد من وقتى از ستوده اين را شنيدم چگونه بىحال شدم . باز مىگويم نمىخواهم مو به مو از ستم و آزارى كه از اين گروه به من رسيد براىتان بگويم ، زيرا دلتنگ مىشويد و بر اينها نفرين مىكنيد و دشمنى آنها را در دل مىگيريد و من اين را نمىپسندم . آنچه آنها مىخواستند وارون آن پديد شد ؛ آنها مىخواستند از گمنامى من سودگيرى كنند و بگويند ببينيد كسى كه در سايه‌ى اين كيش همه‌ى بهائيان جهان او را مىشناختند و دوست داشتند چون از اين آئين روگردان شد همه چيزش از او گرفته شد ؛ نه مىتواند سخنرانى كند و نه مىتواند آوايى بركشد و نه مىتواند چيزى بنويسد و اگر كسى او را ببيند چنان رنجور و لاغر و زشت‌رو شده است كه كسى او را نمىشناسد . پس از چندى سازمان راديو به ميان آمد . بخش موسيقى و گفتار كودكان به هنرستان موسيقى كشور واگذار شد و چون در آنجا بودم بىآنكه سخن بگويم يا در خواستى كنم يا به اين در و آن در بزنم گفتار در بخش كودكان را به من دادند . چهارم ارديبهشت 1319 راديو به كار افتاد و پس از چهارم ارديبهشت نخستين آدينه‌ى آن من گفتارم را در راديو آغاز كردم . نه خودم و نه ديگرى نمىدانست كه برنامه‌ى من اين‌گونه پسنديده‌ى مردمان به‌ويژه كودكان گردد . از اين راه كارهاى شگرف كردم و افسانه‌هاى باستانى ايران را كه ريشه‌ى فرهنگ فارسى است و همه به آن دلبستگى