تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 411

مساهمون:

ص٤١١
گفت : « در تنهايى من او را ديدم و گفتم : اى مرد چند پرسش از تو دارم ؛ نخست آنكه اين سخنان كه در بالاى منبر گفتى به آن پايبند و دلبسته بودى يا براى گرمى بازار خود گفتى ؟ اگر به آن دلبستگى دارى به راستى آنها را به كار مىبندى يا نه ؟ ديگر آنكه هر چند آنها را به كار نمىبندى ، ولى شايسته و بايسته مىدانى يا نه ؟ پس از همه‌ى اين سخن‌ها مىخواهى چنان باشى كه مردم را به آن مىخوانى ؟ سخنگو تكان سختى خورد و دگرگون شد ؛ دست در دامنم آويخت كه مرا دستگير كن و به آن چيزها كه به زبان از آن دم مىزنم ، ولى جانش در تو است مرا رهبر شو . در مراغه و در آذربايجان چون پير را همه مىشناختند و مهربانىاش را با من دريافتند از رنج ناكسان آسوده شدم . يكى دو روز در نزدش ماندم و به فرمان او به مياندوآب رفتم و برگشتم و دو سه روز ديگر در مراغه در خانقاه با آسايش روان به سر بردم ؛ آنگاه دستور روش درويشى را به من داد و روانه‌ى تبريزم نمود . به تبريز آمدم و از آنجا يكسر رهسپار تهران شدم . در همان سال در كوچه‌ى باباطاهر در همسايگى ميرزا خليل ستوده اتاقى به كرايه گرفتم . اكنون ديگر دستم به دهنم مىرسد و مىتوانم نانى با پنير بخورم ، ولى از گزند بهائىها در زينهار نيستم . هر جا كه پا مىنهادم و آنها درمىيافتند ، مىرفتند و بدگويى مىكردند و دروغ‌ها مىگفتند . به ناچار كتاب « صبحى » را چاپ و پخش كردم تا مردم مرا بشناسد و نگهبانىام كنند . در سال 1312 كارمند فرهنگ شدم و در هنرستان عالى موسيقى به كار استادى زبان و ادب فارسى پرداختم . چون بهائىها اين سرگرمى مرا در فرهنگ ديدند باز به جنب و جوش افتادند ، ولى كتاب « صبحى » به فريادم رسيد و آنها كه با من سر و كار داشتند دريافتند كه بهائىها هرچه درباره‌ى من مىگويند از دشمنى است . با اين همه خاموش نشستند و پىدرپى به اين در و آن در نوشتند كه صبحى رانده‌ى هر در است و كسى به او نمىنگرد . . . از سوى ديگر چند تن را گماشتند تا ببينند با من چه كسى دمساز است و رفت و آمد دارد تا او را بازدارند و اگر از پيروان شوقى است از خود برانند . بيچاره بهائىها همه نگران بودند كه مبادا در گفتگو و آميزش با من گير بيفتند .