افزار زندگى نداريد ؟ » استاد من مشكين خامه ، كه هنوز هم هست و آرزومندم كه باشد ، گفت : « اين جوان كاشى است از پدر خود خشمگين شده ، لوت و لاج « 1 » و آسمان جل از خانه بيرون آمده و به اينجا رسيده ؛ از اين رو چيزى ندارد . » خداوند خانه كه بيوهزنى بود و برادرزادهاى داشت به نام گوهر خانم كه از شوى فرمان رهايى گرفته و زنى بلندبالا و آبلهرو و سبزه بود ، در اتاق گليمى نيمدار گسترد و تختخوابى هم زد . ديگر من آسوده شدم . يك هفته با شكم نيمگرسنه خوابى كردم كه مزهى آن هنوز در چشمم است .
چون در آن خانه پا برجا شدم و ديگر بهائيان شبها مرا در كوچه و خيابان سرگردان نديدند به جستوجو پرداختند و دريافتند كه من در آن خانهام . شبها مىآمدند و در را مىكوبيدند و ناسزا مىگفتند و در مىرفتند و مرا آزار مىدادند . بيشتر رنج من از اين بود كه به خداوند خانه دربارهى كار اينها چه بگويم ؟ . . . يك شب گوهر خانم به اتاق من آمد و گفت : « كسى دم در شما را مىخواهد . » گفتم : « مىخواستى بگويى نيست . » گفت : « نه ، از آنها كه ناسزا و دشنام مىدهند نيست . » من به گمان اينكه يكى از بهائيان است كه براى نيكوكارى و دريافت مزد از خدا آمده است تا سخنى ناشايست روبهرو بگويد و اين دليرى را در هر انجمنى براى دوستان مثل كند . گفتم : گوهر خانم مىخواستى به تو ، ناسزا بگويد ؟ برو بپرس كيستى و نامت چيست و چه كار دارى ؟ برگشت و گفت آيتى است زود بيرون رفتم و پوزش خواستم و به درون خانهاش آوردم نشست گزارشم را شنيد اندوهخورى كرد و بر آن گروه كه رنج و آزار مرا فراهم ساخته بودند نفرين كرد آنگاه از كيسهى خود پنجاه تومان درآورد و نزد من گذاشت كه خواهش مىكنم اين پول ناچيز را از من بپذيرى و براى هزينهى زندگى بردارى كه مىدانم سخت تهىدستى . با آنكه نيازمندى داشتم برنداشتم .
هامش
( 1 ) . لوت و لاج : برهنه و عريان . شايان ذكر است كه لاج اتباع لوت نيست بلكه مترادف آن است .