مسلمانى بود ، چون دريافت كه پدرش بهائى شده او را بىدين خواند و فرمان رهايى مادر خود را از پدر داد و به دست شوهر ديگر سپرد . آقاجمال به تهران آمد و در راه بهاء جانفشانىها نمود تا آنجا كه پاى نام اسمالله الجمال گرفت . پس از بهاء كه ميان فرزندانش بهويژه غصن اعظم ( عبدالبهاء ) و غصن اكبر تيرگى پديدار شد برآشفت و گفت : « شگفتا ما مردم جهان را به دوستى و يگانگى مىخوانيم ، چرا بايد اين دو نفر كه يكى پس از ديگرى جانشين بهاء هستند با يكديگر اين گونه باشند و دوگانگى كنند ؟ » براى اين كامه روانهى عكا شد تا دل دو برادر را از تيرگى به پاكى رساند . چون به آنجا رسيد اين در و آن در زد ، سرانجام پيرو غصن اكبر شد و گفت : « او درست مىگويد : « دستهى برابر با او بد شدند و عبدالبهاء به او پاى نام پيركفتار داد و او را رنجاندند كه گزارشش دور و دراز است ؛ ولى آنچه مىخواهم بگويم اين است كه شبى در خانهاى دستهاى از بهائيان گرد هم بودند ، من هم بودم ؛ يكى از بهائيان ساده كه اسحاق حقيقى نام داشت در ميان سخن گفت : « پير كفتار در چند سال پيش به كرمانشاه آمد ، چون دوستان به فرمان عبدالبهاء او را راه ندادند بهناچار در مسجد خانه گرفت ، من دريافتم و به نگهبان مسجد و ديگران كه آنجا بودند گفتم : اين مرد كيست كه او را در اينجا راه دادهايد ؟ گفتند : نمىشناسيم ، ولى آخوند و اهل دانش است . من گفتم : اين از بيخ مسلمان نيست تا چه رسد كه آخوند باشد ، اين جهود است . مردم بر سرش ريختند و كتك بسيارى زدند و نيمهجان از مسجد بيرونش كردند . » اين را مىگفت و مىخنديد و ما هم كه مىشنيديم خوشمان مىآمد و برگوينده آفرين مىگفتيم و از نادانى نمىخواستيم و نمىتوانستيم بدانيم كه اين كار خوبى نبوده است . از اينگونه كارها بسيار كردهاند كه براى نمونه يكى از آنها را كه خود شنيدم گفتم . اگر بخواهم گزارش بسيارى از مردم را كه به دست آنها نابود شدند بگويم به دفترى جداگانه نياز مىافتد .
بارى خداوند مرا در برابر نابكارى و بدانديشى آنها نگهدارى كرد تا امروز بتوانم فرزندان خود را به راستى و درستى بخوانم و بر و بهرهى آزمايش خود را بگويم كه
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 409
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٤٠٩