تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
برخيز چيزى نمانده است كه توپ را در كنند . . . » تكان ساختگى خوردم و گفتم : « چه خوب شد بيدارم كردى . » جامه پوشيدم و از گرمابه و جاى گرم به خيابان آمدم و به راه افتادم . دو سه قرانى هم كه پول داشتم از ميان رفته بود . هنگام گرسنگى رسيد . شب‌ها خود را به بيرون دوازه‌ى يوسف آباد مىرساندم ، آنجا باغچه‌اى بود و تربچه كاشته بودند ، برگ‌هاى تربچه را مىكندم و مىخوردم . شگفت اينجا بود كه تا شب بود و من در گشت و گردش بودم چرت مىزدم و درگاه رفتن ميان خواب و بيدارى بودم ، ولى همين‌كه سپيده مىزد خواب از سرم مىرفت و آسوده مىشدم . گاهى در دل مىگفتم : « خدايا كاخ و سرا و اتاق سرپوشيده و آنچه بايسته‌ى زندگى است از تو نمىخواهم ، يك چارديوار بىبام به من بده كه مردم مرا نبينند و تو ببينى و من دور از چشم آنها بخوابم . » خوب به يادم هست كه يك شب هم گرسنه و ناتوان بودم و هم خواب بر من چيره شده بود و در رنج بودم ، در كوچه‌ى سبزيكار تخت‌زمرد ديدم در خانه‌اى باز شد و زنى سفره را در توى جوى ميان كوچه تكان داد . شادمان گفتم : « اين نشانه‌ى آن است كه شب به پايان مىرسد و نزديك است كه توپ را در كنند و من از رنج چرت زدن آسوده شوم و ديگر آنكه نزديك مىروم تا خرده نانى به دست بياورم . » نزديك رفتم ديدم جز پنج پوست تخم‌مرغ و نيمى از پياز گنديده چيزى در جوى نيست . به كنارى آمدم كه توپ در رفت ؛ گفتم : « باز جاى سپاس‌گزارى است كه شب به پايان رسيد و خواب از سر من مىپرد . » دو ماه روزگار من بدين‌گونه گذشت و نمىخواهم بگويم كه چگونه به پايمردى يكى از دوستان كه روزى استاد من بود در كوى سنگلج در خانه‌اى اتاقى به كرايه گرفتم به ماهى دوازده قران و اميدوار بودم كه روزى كارى پيدا كنم و پول كرايه را بدهم . چون هيچ‌چيز نداشتم كه به خانه برم خداوند خانه گفت : « شما رختخواب و