تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
گرفتارىها كه دارم مردم را به روشنى و بينش بخوانم و از تاريكى نادانى و كانايى « 1 » برهانم ؟ از تو پاسخ مىخواهم . » چون انديشه‌ى من و گفتگويم با خدا به اينجا رسيد ، به سر پيچ كوچه رسيدم كه مردى آنجا نشسته و به بانگ بلند قرآن مىخواند ؛ اين آيه را به گوشم رساند : « الله وليالذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور . » ( خداست دوست كسانىكه به او گرويدند ، از تاريكى آنها را بيرون مىآورد و به روشنى مىرساند . » نمىدانيد چه شادىاى از اين پاسخ خدا به من دست داد ؛ در ميان كوچه برجستم و پاى كوبيدم و دست افشاندم و گفتم : « سپاس تو را كه آرام دل و آسايش جان به من دادى ، ديگر اندوهى ندارم ، چه مىدانم پشت و پناه من در زندگى تويى . » از اين گونه برخوردها بسيار براى من پيش آمد كه اكنون جاى گفتنش نيست ؛ زيرا سخن به درازا كشيد . مىخواستم در اين باره بيشتر سخن‌پردازى كنم و ستم‌ها و رنج‌ها و آزارها كه از گروه بهائيان ديدم براىتان بنويسم تا اينها را خوب بشناسيد و بدانيد اينها كه در آشكار دم از مهر و دوستى مردم و يگانگى جهانيان مىزنند و به زبان مىخواهند دشمنى و بدخواهى و كينه‌توزى را از ميان بردارند ، در نهان از هر دشمنى براى مردمان سرسخت‌ترند و در دل آرزويى ندارند جز كينه‌توزى و پديد آوردن خشم و آشوب ميان كسان . نه‌تنها پدر مهربان مرا وادار كردند تا فرزندى را كه از او جز بندگى و راستى و درستى چيزى نديده بود از خود براند و از خانه بيرون كند ، بلكه گام فراتر نهاده و در كمين نشستند كه اگر بتوانند مرا از ميان بردارند . در اين كار ، آزمايش‌ها دارند ؛ بسيارى كه پس از گروش به اين دين و فداكارىها در اين راه چون دريافتند كه راه نادرست رفته و از نيمه‌راه برگشتند ، به دست ستم اينها نابود شدند . داستانى براىتان بگويم : يكى از دانشمندان ، آقا جمال بروجردى ، در زمان بهاء به اين دين گرويد و چنان دلباخته شد كه از همه چيز دست كشيد و پايدارى نمود تا آنجا كه فرزند ] او [ حاجى آقا منير كه در اصفهان مىزيست و از پيشوايان دين
هامش
( 1 ) . كانا : نادان و احمق و بىعقل