اكنون بد نيست كه بدانيد نويسندهى آن برگ كه آن روز دبير محفل روحانى بود و دشمنى خود را هم در آن نوشته به كار برده بود ، چگونه سزاى اين دروغ خويش را كه گفته بود : « از آلودگى به هر رسوايى و بدنامى پروا ندارد ، » ديد . اين مرد كه من نامش را نمىبرم و رسوايى و بدنامى او را نمىپسندم ، دخترى داشت به يكى از جوانان بهائى داد كه در كيش بهائى پيشينه داشت و پدرش از همهى بهائيان داراتر بود . دختر با چنين شوى جوان و زيبا و دارايى كه بهرهاش شد ، زشتكار از آب درآمد و كار بدانجا كشيد كه شبى شوهرش او را در آغوش رانندهى اتومبيل خود ، كه مردى خشن و سياهچرده بود ، ديد . چندى او را رها كرد تا هر جايى شد ، ولى چون از او فرزند داشت پس از ساليانى او را دوباره به خويش خواند و از گناه او چشم پوشيد . همان روزها مردم به هم گفتند : « اى صبحى از اين پيشامد بهرهاى به دست آر ، گفتارى به روزنامهاى بده و بگو كسانى كه به دروغ مردم را رسوا و بدنام خواندند گرفتار سزاى كار خود شدند و آنچه به ديگران بستند راستش براى خودشان پيشامد . » ولى من زير اين بار نرفتم و بدنامى او را نپسنديدم زيرا فرزند دارد و من شرمندگى فرزندانم را نمىخواهم . »
در اين هياهو و گفتگو بوديم كه نوروز در رسيد . نخستين روز فروردين را در حظيرهالقدس بهائىها جشن ماه روزه مىگرفتند . شب جشن ، عموزادهى من محمود مهتدى به نزد پدرم آمد ، من در اتاق ديگر بودم ، گفت : « عمو جان ! بهتر است شما فردا هر جور شده به حظيره بياييد و در نزد كسانى كه آنجا هستند به بانگ بلند بگوييد : صبحى فرزند من نيست و از او بيزارم . » پدر گفت : « نمىتوانم اين سخن را بگويم . » گفت : « اگر بگوييد همه خشنود مىشوند پدرم گريه گلويش را گرفت و گفت : « محمود ! من بيمار و تازه از بستر برخاستهام ، نمىتوانم اين راه دور و دراز را بيايم و اگر بيايم نمىتوانم دمى چند سرپا بايستم و سخن بگويم ، بهويژه سخنى كه براى من ناگوار است . »
يكى دو روز گذشت ، پدرم گفت : « بهائيان مرا آزار مىدهند ؛ پسران حاجى
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 403
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٤٠٣