تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧
اگر بخواهم مو به مو براى شما بگويم اين گروهى كه براى فريب مردمان و ساده‌دلان نيرنگ‌ها مىزنند و سخن‌هاى ساختگى مىگويند چگونه با من رفتار كردند سرگردان خواهيد شد و شايد باور نكنيد . نمىخواهم گزارش خود را چنان‌كه در كتاب « صبحى » دراين‌باره نوشته‌ام دراز و گسترده بنويسم ، ولى نمىتوانم هم بگذرم كه شما ندانيد اين گروه با من چه كردند . نه جايى داشتم كه در آن آسايش كنم و نه نانى كه شكم گرسنه را سير كنم ، نه جامه‌اى كه از سرما و گرما خود را نگاهدارم و نه كنجى كه اينها را نبينم و زخم زبان‌شان را نشنوم . با همه‌ى اينها نيرويى در من بود كه شكست نخوردم و خود را نفله نكردم . دراين زمينه داستان‌ها دارم كه يكى را براى شما مىگويم : روزى كه به گفته‌ى مردم ، روزگار بر من سخت گرفته بود و من سرگشته و سرگردان به هر سو و هر كوى مىرفتم ، به گذر تقىخان رسيدم ؛ نزديك خانه و مسجد شادروان شريعت سنگلجى ، كه از دانشمندان بنام بود و سال‌ها شاگردى او را كردم و چند شب هم در مسجدش خوابيدم ؛ با خود در انديشه بودم و در دل مىگفتم كاش به سخنان پدر گوش مىدادم و اين گروه را مىفريفتم و مىگفتم : « من همچون يكى از شما مىباشم و اگر سخنى گفته و مىگويم بر من چيزى جز دوستى شما گروه در دل ندارم . » گاهى مىگفتم : « شايد اين راهى كه من در پيش گرفتم نادرست و كج است ، خدا مىخواهد بدين دستاويزها از آزار ديدن و دربه درى ، مرا دوباره به راه پيشين و خانه‌ى نخست برگرداند كه پرتو ايزدى در همان‌جاست و اگر چيزى مىبينم كه با خرد راست نمىآيد خرد ما نارساست . » از اين‌گونه انديشه‌ها در مغزم مىآمد ، سرانجام گفتم : « ما به گمان خود نخواستيم دروغگو و دورو باشيم به زبان چيزى بگوييم كه در دل جز آن باشد خواستيم جوانان بيچاره كه شيفته‌ى سخنان پوچ مىشوند و به نام دوستى صدگونه دشمنى ببار مىآرند و نادانى را دانش مىدانند ؛ از راستى گريزانند و به دنبال مردى كه او را نديده و نسنجيده‌اند افتاده ، گمراه نشوند و در چاه بيفتند . خدايا در اين گيرودار و رنج و سختى دوست و نگهدار من كيست ؟ چگونه مىتوانم با اين
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 407 | فضل الله مهتدى