غلامرضا امين و چند تن ديگر را گماشتهاند كه نگران اين در باشند و ببينند كه تو از اينجا بيرون و تو مىروى يا نه . » روز ديگر گفت : « فرزند ! نمىگويم از ما باش و شوقى را دوست بدار ، مىگويم خردمند و فرزانه باش ، تو هم به زبان ، آنچه ديگران مىگويند بگو ، ولى در دل هرچه مىخواهى باش . » گفتم : « گذشته از اينكه اين سخن درست نيست اينها ول كن نيستند ، من از روز نخست كه به تهران آمدم مىخواستم در گوشهاى سرگرم خواندن و نوشتن باشم و كارى به اين كارها نداشته باشم ، نگذاشتند . »
پس از چند روز دو تن به خانهى ما آمدند و پدرم را ترساندند و به او گفتند : « بايد فرزندت صبحى را كه در خانه پنهان است بيرون كنى و گرنه گرفتار خشم و خروش شوقى و پيروان او خواهى شد و زندگى بر تو تنگ خواهد گشت . » بيچاره پدر ، نه مىتوانست كه دل از من بكند و مرا از خود براند و نه ياراى آن داشت كه گوش به سخن آنها ندهد . نمىدانست چه كند . روزى سر سفره نشسته بوديم گفت : « فضلالله ( مرا هميشه به اين نام مىخواند ) يا بايد هرچه من مىگويم بىچون و چرا گوش كنى يا از نزد من به روى . » من بىدرنگ برخاستم و بيرون آمدم . نمىدانيد به او چه گذشت ؛ از سويى اندوهگين شد و با چشم اشكبار به من نگاه كرد و از سوى ديگر گفت : « از دست اينها آسوده شدم . . . » ولى از خانه بيرون آمدم ، كجا بروم ؟ به كه پناه برم ؟ نمىدانم ! كه مرا راه خواهد داد و به ديدهى دوستى خواهد نگريست ؟ هيچكس . مسلمانان مرا بهائى بد كيش و بىدين مىخوانند و بهائيان مرا پيمانشكن و شايستهى كشتن مىدانند . جز اين دو دسته كسى مرا نمىشناسد . به گفتهى آن مرد سخنور :
نه در مسجد گذارندم كه رندى نه * در ميخانه كه اين ميخوار خام است
در خيابانها به راه افتادم تا هوا تاريك شد . راه بردار به جايى نبودم . آن روزها ماه روزه بود و هوا هم سرد . چندين شب چون آسايشگاهى نداشتم تا بامداد در كوىها و برزنها مىگشتم . يك شب هوا بىاندازه سرد شد به گرمابهى وثوق كه در برزن ما بود و كارگرانش مرا مىشناختند رفتم . نزديك آب گرم دراز كشيدم بىدرنگ به خواب رفتم ، ولى چه سود كه پس از دو يا سه تسو گرمابهبان مرا بيدار كرد و گفت : « آقا