و آميزش با آنها را خوش ندارم ، بيشتر پا پى من مىشد كه در ميان آنها بروم و با ايشان خو بگيرم ؛ پيوسته گوش مرا مىگرفت و به همراه خود به هر انجمن مىبرد و هر جا هم پا مىگذاشتم اين نادانان به جاى اينكه مهربانى نشان بدهند و مهرورزى كنند تا اگر هم دلتنگى در ميان هست برخيزد ، گوشهها مىزدند و زخم زبانها روا مىداشتند و به نام دين ، رشك و دشمنى پديد مىكردند تا اگر تيرگى هم در ميان نيست پيدا شود . در اين ميان پدرم سخت بيمار شد و گرفتار بستر گشت ، چندانكه از زندگى او نوميد شديم . من به كارهاى او رسيدگى مىكردم و كوشش بسيار به جا آوردم تا به دستيارى پزشكان از گزند مرگ رست . هنوز به تندرستى نرسيده بود كه محفل روحانى برگى چاپ و پخش كرد و در آن مرا بىدين خواند و با بىشرمى و بىآزرمى دروغها به من بست و گفت : « گذشته از اينكه از آلودگى به هر رسوايى و بدنامى پروا ندارد با دشمنان كيش بهائى مانند آواره و نيكو رفت و آمد دارد ؛ از اين رو او را به خود راه ندهيد و برانيد و هر جا ديديد روبرگردانيد . » هنوز اين برگ به دست همه نرسيده بود كه پدر بيمار مرا شبى به زور به محفل روحانى خواستند و بردند و گفتند بايد او را از خانهى خود بيرون كنى . پاسى از آن شب گذشت و ما چشم به راه آمدن پدر و دلواپس او بوديم كه ديديم در را زدند ، باز كرديم و پدر را ديديم چنانكه تاب و توان و جنبش از او رفته بود ، به اتاق پا گذاشت و افتاد ، دستپاچه شديم ، پيرامونش را گرفتيم به هوشش آورديم ، برگى هم در دست داشت كه همان بود . نمىتوانم براى شما بگويم كه در آن شب بر او و ما چه گذشت . . . بارى ديدم جاى يكدندگى و لجبازى نيست ، اگر در سخن خود پافشارى كنم پدرم از دست مىرود . گفتم پدر جان ! غصه مخور ، پريشان مشو من اين كار را درست مىكنم ، از گناه بازگشت مىنمايم ، در اين جهان بزهكار بسيار بوده و هست چون پشيمانى نمايند پاكيزه شوند . . . چندان از اين سخنان به گوشش خواندم تا اميدوارش كردم كه از گناه بازگشت خواهم كرد . سپاس خدا را كه سخنم در او گرفت و آرام و اميدوار شد چنانكه در كتاب « صبحى » نوشتهام .
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 402
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٤٠٢