سيداسدالله مىرفت و از من بدگويى مىكرد و پيزر در پالان او مىگذاشت « 1 » كه تو چنين و چنانى ، نبايد سرسپردهى اين آدم باشى . هرچه هم من به سيداسدالله پند و اندرز مىدادم كه فريب اين گول و مول جهودان بهائى را مخور و آبروى خود و مرا بر خاك مريز و ارج ما را بر باد مده ، چنان فريفته شده بود كه به گوشش نمىرفت و كممهرى آغاز كرد . سرانجام رخت بربست كه به رشت برود و از آنجا خود را به حيفا و شوقى برساند ؛ ( زيرا به روحى و شوقى دلبستگى زياد داشت و چون زيباپسند بود دربارهى آنها يك دفتر مثنوى هم گفته بود ) . روزى كه مىخواست به راه بيفتد ، من از بس دلتنگ شدم گفتم : « سيداسدالله ! گوش به سخن من ندادى و مرا دلتنگ كردى ، ولى بدان كه تو به حيفا نخواهى رسيد و شوقى را نخواهى ديد . » از برخورد روزگار چنان شد كه من گفتم . در رشت بيمار شد و پزشكان گفتند رهسپارى ، بهويژه در دريا ، برايش زيانآور است ؛ به ناچار به تهران برگشت .
من هم پس از چندى به قزوين رفتم و از آنجا روانهى آذربايجان شدم و روزگارى در آن سرزمين بودم . در آذربايجان بهويژه ، در تبريز و خلخال ، بيشتر كار من خواندن دفترها و ديوانها بود و چند جنگ از چامه و چكامههاى سخنسرايان نوشتم و دو سه دفتر از تازى به پارسى ترجمانى كردم و بر دانش خود افزودم ، آنگاه به تهران آمدم .
چند سالى از درگذشت عبدالبهاء گذشته و شوقى انجام كارها را به دست گرفته و نخست فرمانى كه داده بود اين بود كه نامهها و برگهايى كه باب و بهاء به خط خود نگاشتهاند ، گردآورى شود تا براى او بفرستند و هرچه هست در نزد او باشد تا اگر در ميان آنها چيزى باشد كه به كار اين كيش زيان دارد و سزاوار نيست مردم بدانند ، پنهان ماند . فرمان ديگرش اين بود كه هر يك از بهائيان كه بخواهند از شهر خود به جاى ديگر يا بيرون از كشور روند ، بايد از او پروانه بگيرند و گرنه رانده مىشوند . ديگر آنكه هيچيك از بهائيان نمىتوانند با كسى كه راندهى درگاه شوقى شده روبهرو شوند و
هامش
( 1 ) . پيزر درپالان كسى گذاشتن : به دروغ و براى فريفتن او ، او را ستودن ؛ هندوانه زير بغل او نهادن