تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
بمنه تعالى كسب صحت و قوت و اطمينان و نشاط روحانى نموده و به نحو دلخواه و مرام ، رشته‌ى خدمات را كاملًا مرتباً به دست گرفته به منتهاى آرزو و آمال روحانيه فائز ونائل گردم بنده‌ى آستانش شوقى ابريل 1922 » . چون كار به اينجا رسيد براى اينكه دستگاه به هم نخورد ، نام ورقه‌ى عليا به ميان آمد و نامه‌ها از سوى او به گوشه و كنار جهان بهائى رفت كه به گمان من هيچ‌كدام نگارش او نبود ، برايش مىنگاريدند و ميرزا منير پسر زين مىنوشت و مهرش را بر بالاى كاغذ مىزدند . پس از چندى شوقى دوباره برگشت و رشته‌ى كار را به دست گرفت . اين را هم بد نيست ، بدانيد كه شوقى از لندن با يكى از خانم‌هاى انگليس كه نامش ليدى بلام فيلد و داراى پايگاهى بود به حيفا آمد . اين زن پاى نام ستاره خانم در ميان بهائيان داشت و اولين نامه را كه شوقى به بهائيان نوشت دستينه‌ى او نيز در پايين آن بود و در آن روز با شوقى همدستى مىكرد و درباره‌ى او سخن‌ها گفته‌اند كه ما از آن مىگذريم . بارى بر سر سخن رويم كه بسيارى از بهائيان كارآزموده و دانش‌پژوه از پيرامون شوقى پراكنده شدند و پى كار خود گرفتند و برخى به مسلمانى بازگشتند و در اين باره نامه‌ها و دفترها نوشتند . چند تن هم در كار اين كيش و آئين ، بررسىهاى دور و دراز كردند و سرانجام گفتند : « اينكه بهائيان مىگويند سيدباب مژده ده آمدن بهاء بود و از خود چيزى نداشت و تنها آمدنش براى اين بود كه مردم را آگاه سازد كه به زودى آنكه چشم به راهش هستيد خواهد آمد چنين نيست ، بلكه سيدباب با سخنانى رسا و دستورهايى بجا آمد و دم گرم و خداييش گروهى را به دور خود كشاند و در چند انجمن با دانشمندان روبه‌رو شد و گفتگوها كرد و دسته‌اى از بزرگان كيش مسلمانى به او گرويدند و جان‌فشانىها كردند كه چشم روزگار خيره شد و چنان پايدار و با نيرو بودند كه در چندجا هنگامه‌ها به پا شد تا آنجا كه فرمانفرماى اين كشور با نيرنگ بر آنها چيره شد و آنچه بهائيان از جانفشانى و پايدارى به خود مىبندند و مىگويند ، از آن آنها نيست از بابيان است . از اين گذشته ، سيدباب نامه‌ها و دفترها و دستورها