عبدالبهاء مىدانند با رجى از اين خواستنامه با دست كارشناسى عكسبردارى كرد و چند برابر درشتتر از خود خط هر دو را در دفترى به چاپ رساند و پخش كرد كه اين دو خط از يك نويسنده نيست .
ولى من چون خود خط عبدالبهاء را نديدم و آنچه به دستم رسيد رونوشت بود ، نمىتوانم درست داورى كنم . به گمان من عبدالبهاء در آن روزها كه دريافت عبدالحميد از او رنجيده است و تواند بود كه به او گزندى برساند ، آن برگها را نوشت و پنهان كرد و در آنجا نوشت كه شوقى هر چه بزرگتر شد ، از راه راستى و درستى سرپيچى كرد و چنانكه بايد و شايد خرسندى عبدالبهاء را فراهم ننمود و كار تباهى را به جايى رسانيد كه براى دريافت پول ، دستينهى « 1 » عبدالبهاء را مانسته كرد كه گزارش آن را خواهيد خواند و كارهاى ديگر كه سزار مرد سره نبود به جا آورد ، عبدالبهاء سرگردان ماند كه در اينباره چه بگويد و چه بكند و امروز و فردا مىكرد تا ناگهان درگذشت و آن برگهاى مانده و نمديده به دست خويشاوندانش افتاد تا در آن دست ببرند و بهانهاى براى بتتراشى به دست بياورند . با همهى اينها شوقى پس از آمدنش به حيفا روى اينكه خود را به بهائيان بهويژه مردم حيفا و عكا بنماياند نداشت . چندى خود را در گوشهاى پنهان كرد و ورقهى عليا كارها را به دست گرفت تا رفتهرفته مردم فراموشكار با شوقى خو بگيرند و او را سرور خود بدانند . شوقى در نامهاى به بهائيان بيرون از فلسطين در اينباره مىنويسد :
« اين عبد پس از واقعهى مولمهى مصيبت عظماى صعود حضرت عبدالبهاء به ملكوت ابهى به حدى مبتلا و دچار صدمات اعداى امرالله و حزن و الم گشتهام كه وجود مرا در همچو وقتى و در چنين محيطى منافى ايفاى وظايف مهمهى مقدسهى خويش مىشمردم ؛ لذا چندى ناچار امور امريه - چه داخل و چه خارج - را به عهدهى عايلهى مقدسهى مباركه به رياست حضرت ورقهى عليا روحى لها الفدا مىگذارم تا
هامش
( 1 ) . دستينه : دستخط ، امضا ؛ دستيهى عبدالبهاء را مانسته كرد : مقصود دستخط و امضاى عبدالبهاء را جعل كرد .