تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
نوشت و پس از خود ، صبح ازل را جانشين كرد و به او فرمود كه كار او را در كيش و آئين به پايان برساند . صبح ازل هم با همه‌ى رنج‌ها كه كشيد و ستم‌ها كه ديد آنچه شايسته و بايسته بود كرد و اينكه مىگويند او مردى بىدانش و نارسا بود و چهره‌ى زشت و نازيبا داشت چنان‌كه هر كس او را مىديد از او برمىگشت ، دروغ است . » بارى اين چند تن از بهائىگرى دست كشيده پيرو باب شدند و اكنون در ميان بابيان شور و جوشى دارند . پس از بازگشت شوقى به حيفا من يكى دو نامه به او نوشتم و پاسخ گرفتم . ورقه‌ى عليا هم نامه‌ى بالابلندى برايم نوشت . بارى چون ماندنم در تهران دشوار بود ، آهنگ آذربايجان كردم . سيداسدالله قمى هم كه در آن روزها در تهران بود ، خواهش كرد كه با من باشد ، پذيرفتم و با هم روانه‌ى قزوين شديم . ميرزا صالح اقتصاد هم كه نزد سيداسدالله بود همراه شد . به قزوين رسيديم و چند روزى آنجا بوديم آنگاه بهائيان قزوين سزاوار چنان ديدند كه از قزوين به همدان برويم و آذربايجان را پس بيندازيم . از اين رو هر سه تن روانه‌ى همدان شديم . در راه بسيار خوش گذشت ، چه سيداسدالله مردى خوش راه بود . به همدان رسيديم . بيشتر بهائيان جهودند و اگر چند تن مسلمان هم پيدا مىشود ، آنها از اينها جدا هستند و جهودهاى بهائى ابداً به مسلمان بهائى نمىپردازند و آنها را گرامى نمىشمارند و هميشه ميان‌شان جنگ و ستيز است . مبلغ‌ها هم با آنكه از نژاد و تبار مسلمان بودند با جهودها بودند ، زيرا آش و پلو و انگيزه‌هاى هوس و خوشى در نزد آنها بود . سردسته‌ى آنها مردى بود به نام ميرزا محمدخان پرتوى كه در حيفا و پيش از آن در تهران او را ديده بودم ، پدرش از نوكرهاى امير بهادر بود مايه‌اى از دانش نداشت ، ولى فريفتار و نيرنگ‌باز بود . چون من و سيداسدالله قمى به آنجا رسيديم در رشك شد و نخواست كه كار ما در همدان گل كند . در نهانى به نزد
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 395 | فضل الله مهتدى