تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
محفوظ بود ، رطوبت در آن تأثير نموده و چون بقعه‌ى مباركه در اشد انقلاب بود ورقه به حال خود گذاشته شد . » دسته‌اى از بهائيان گفتند : « عبدالحميد از ميان رفت ، كشور عثمانى فرمان آزادى گرفت و از آن پس عبدالبهاء چند بار به مصر و اروپا رفت و روزگارى در آمريكا گذراند و پس از بازگشتش به حيفا جنگ نخستين جهانى درگرفت و انگليسىها سرزمين فلسطين را از عثمانىها گرفتند و خود در آنجا فرمانروا شدند و دست عبدالبهاء را در كار باز گذاشتند و نشان و پاىنام سرّى به او دادند و در آن روزها دفترها و نامه‌ها نوشت و براى كسان خود و خويشاوندان مرده چه دور و چه نزديك از خدا به روى كاغذ خواهش آمرزش كرد و تا ملا زين‌العابدين برادر ميرزا عباس نورى ( پدر بهاء ) را به ياد آورد و چيزى به نامش نوشت ؛ با اين همه كارها كه كرد و نامه‌ها كه نوشت نتوانست دمى خود را سرگرم اين كار بزرگ كند و از سر نو بر برگى بنويسد : اى بهائيان پس از من شوقى جانشين من خواهد شد از او پيروى كنيد و از دل و جان دوستش بداريد و به مهربانى و بندگى با او رفتار كنيد ؛ كه پس از درگذشت عبدالبهاء بيايند و كاغذ نم‌ديده‌ى چند سال زير خاك مانده را براى اين كار و كامه به رخ اين و آن بكشند ! مگر پس از آمدن انگليسىها و آسايش همگانى ، باز آن سرزمين در شورش سخت بود كه عبدالبهاء نتوانست آن برگ‌ها را در اين چند سال از زير زمين درآورد و درست كند و كار به اين بزرگى را آسان نگيرد ؟ . . . به راستى جاى شگفتى است در آن روزها كه عبدالبهاء به گمان اينكه ديگر در جهان نخواهد ماند و آن خواستنامه را نوشت و بچه‌ى سه ساله را جانشين خود كرد ، اگر از ميان مىرفت همه‌ى بهائيان كه در ميان‌شان مردمى دانشمند پيدا مىشد بايستى بروند و قنداق كودك سه ساله را ببوسند و او را خداوند خود بدانند ، اين دستور به ريشخند مانند نيست ؟ ! » برخى از بهائيان مىگويند : « اين خواستنامه ساختگى است و مادر شوقى ضياييه خانم كه خطش مانند عبدالبهاء است نوشته ؛ تا آنجا كه يكى از مردم خاور يك رج از خط عبدالبهاء را كه در كليسايى بر پشت تورات و انجيل نوشته بود و همه آن را خط