اين خواستنامه ساختگى است .
در ميان بهائيان من چشم به راه و گوش به زنگ چيز ديگرى بودم . با خود مىگفتم اگر عبدالبهاء خواستنامهاى نوشته در آن نامى از من برده و كارى به من سپرده و دست كم سفارش مرا كرده است . چون رونوشت خواستنامه به دست ما رسيد و آن را خوانديدم در شگفت شديم ؛ زيرا ديديم آن برگها در روزگار عبدالحميد پادشاه عثمانى نوشته شده ( و در آن از او به خوبى و بزرگى ياد كرده با آنكه در نامههاى ديگر كه پس از گرفتارى او نوشته به او ناسزا گفته ، در آن روزها شوقى دو سه ساله بود . )
در آغاز به شوقى درود مىفرستد آنگاه نخست به صبح ازل و سپس به ميرزا محمدعلى ناسزا مىگويد و گناهى بر گردن او مىگذارد و مىگويد : « آن شاخه از درخت خدا جدا شد و ديگر بهرهاى در اين آئين ندارد . » و براى شوقى برترى شگفتآور به زبان مىآورد و « بيت عدل » را كه مردمش برگزيدهى همهى بهائيان است و كارش قانونگذارى است چاكران شوقى مىشمارد كه هرگاه بخواهد يكى از آنها را براند بىچون و چرا بتواند تا كس را ياراى دم زدن در برابر او نباشد و پس از او از زه و زادش يكى پس از ديگرى بايد جانشين يكديگر شوند و اين مردهريگ در خانوادهى او جاويدان بماند و چيزهايى كه در اين روزگار هر كس كه اندك بهرهاى از خرد داشته باشد به آن مىخندد و زير بار نمىرود در آن خواستنامه نوشته شده !
پافشارى در راندن غصن اكبر از اينرو بود : بهاء دو سال پيش از مرگش خواستنامهاى به نام « كتاب عهدى » نوشت و به دست عبدالبهاء سپرد كه هيچكس جز آن و او از آن آگاه نبود . در آنجا گفت : « پس از من غصن اعظم ( عبدالبهاء ) و پس از او غصن اكبر ( محمدعلى افندى ) جانشين من است . » از اينرو به فرمان بهاء پس از عبدالبهاء كارها بايد به دست ميرزا محمدعلى سپرده شود ، ولى آن سخنها به ميان كشيدند تا شوقى بيايد و جاى عبدالبهاء را بگيرد و راه به غصن اكبر ندهد !
اكنون ببينيم در پايان اين خواستنامه چه مىنويسد : « اين ورقه مدتى در زير زمين
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 391
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٩١