تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
و از درگذشت عبد ما را آگهى داد كه ورقه‌ى عليا تلگراف كرده‌اند : « عبدالبهاء از جهان درگذشت . » و تلگراف را خواند . همه اندوهگين شديم و شيون‌ها به راه انداختيم . آنگاه سراسر چشم به من دوختند و از من پرسيدند : « بايست ما پس از اين چيست ؟ » گفتم : « به زودى دانسته خواهد شد . » هيچ‌يك از بهائيان گمان نمىكردند كه عبدالبهاء پس از خود ، كسى را جانشين نمايد ، زيرا او چندسال پيش از مرگش در روزهايى كه عبدالحميد پادشاه عثمانى درباره‌ى او بدگمان شده بود و مىخواست او را از عكا به فيزان براند به بهائيان نوشت كه : پس از من كسى را نرسد كه پيروان را به خود بخواند و پايگاهى بخواهد هر چند « ولايت » سرپرستى باشد و به هيچ‌رو نمىتواند كسى نامى بر خود بنهد . كارها به دست « بيت عدل » كه بهاء از آن آگهى داده است خواهد افتاد و آن چنين است كه بهائيان از ميان خود نه تن را به دستورى كه داده است برمىگزينند تا بست و گشاد كارها را به دست گيرند و آنها هر چه بگويند راست و درست و از سوى خداوند است . » اين بود آنچه بهائيان از روى سخنان بهاء و عبدالبهاء مىدانستند و چشم به راه آن بودند . پس از چند روز تلگراف ديگر از ورقه‌ى عليا رسيد كه عبدالبهاء خواستنامه‌اى از خود به جا گذاشته و در آن جانشين خود را شناسانده و در روز چهلم درگذشت عبدالبهاء خوانده خواهد شد . در اين روزها هر كس رأيى مىزد و به چيزى مىانديشيد . چيزى كه به ياد هيچ‌كس نمىآمد و به دل نمىنشست و اگر مىگفتند كسى باور نمىكرد ، جانشينى شوقى بود . در روز چهل و يكم در حيفا در ميان بهائيان خواستنامه را خواندند و بار ديگر از ورقه‌ى عليا تلگراف رسيد كه : شوقى جانشين عبدالبهاء است ! و رونوشت خواستنامه فرستاده مىشود . » بهائيان با شگفتى به اين نويد برخوردند ، ولى ورقه‌ى عليا و دار و دسته‌اش با نيرنگ و افسون مردم را آماده كردند كه سرپرستى شوقى را بپذيرند . روزى كه رونوشت برگ‌هاى خواست‌نامه رسيد ، بيشتر بهائيان پذيرفتند و خود را آسوده كردند ، ولى بهائيان كنجكاو زير بار نرفتند و گفتند