تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩
نوشت كه : « هوالابهى جناب صبحى چون صبح روشن باش و مانند چمن كه از رشحات سحاب عنايت پرطراوت كرد در كمال شوق و شعف سفر نما و در نهايت سرور و طرب بر ديار مرور نما و پيام آسمانى برسان و زبان به تبليغ بگشا و به نطق بليغ بيان حجت و برهان كن . از جهان و جهانيان منقطع باش و به بارش نيسان جانفشانى پرورش ياب ، چون ابر بهارى از محبت جمال رحمانى گريان شو و چون چمن از فيض ابر سبحانى خندان گرد ؛ چون چنين گردى تأييدات ملكوت ابهى پىدرپى رسد و توفيقات افق اعلى احاطه كند و على البهاء الابهى . عبدالبهاء عباس » با اين فرمان كه مانندش را به كمتر كسى داده بود ، با فاضل مازندرانى همان كس كه از رشت با ما همراه شد و به حيفا آمد از حيفا سوار كشتى شده به بيروت رفتيم يكى دو روز در آنجا مانديم و از آنجا به اسكندرون روانه شديم و دستان آنجا را هم ديدن كرديم و رو به قبرس نهاديم و پس از گذشتن از چند بندر به اسلامبول رسيديم . در آنجا در سفارتخانه‌ى ايران مهمان عليقلىخان بوديم . از آنجا من نامه‌اى به عبدالبهاء نوشتم كه با اين سخن آغاز شده بود : « غنچه‌دهان من بيا تنگدلى من ببين بىتو هنوز زنده‌ام سنگدلى من ببين » اين نامه چنان عبدالبهاء را گرفته بود كه هميشه در جيب بغل خود نگاه مىداشت . اين را يكى از بهائيان كه آن روزها در آنجا بود براى من گفت . از اسلامبول به باتوم و تفليس و بادكوبه آمديم و از آنجا روانه‌ى خاك ميهن گرامى خود شديم . باز هم مىگويم گزارش تو در توى اين گردش را در كتاب « صبحى » بخوانيد . هنوز در قزوين در خانه‌ى حكيم‌باشى بوديم كه يك نفر جهود بهائى از تهران آمد