تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨
شهرى به شهرى و سرودن سخنان اندوهگين بود تا روزىكه دوباره گذارش به بغداد افتاد . به يادبود آن روز پيش از فرو رفتن آفتاب به كنار دجله رفت و سرگرم تماشاى آن چشم‌انداز و ديدگاه شد و مىخواند سرود مهربانى و آرزو مىكرد كه آوايى به گوشش برسد و روى برگرداند و دلبر خويش ببيند . . . ديد زن گدايى دست نياز به سويش دراز كرده و از او پولى مىخواهد ، ابوالعشاق گفت : خاموش كه من به ياد دلبر خود خوش بودم و حالى داشتم حال مرا به هم زدى . زن گفت : اى مرد جاى دورى نمىرود براى خدا چيزى به من بده . گفت : به زنان زشت‌رو هرگز چيزى نمىدهم . دوباره گفت : ابوالعشاق ! بيا و بده جاى دورى نمىرود . گفت : برو گم شو بگذار با ياد دلبر خود خوش باشم ، مرا از ياد او جدا مكن . سخن كه به اينجا رسيد ، زن چهره‌ى خود را تمام باز كرد و گفت : اى ابوالعشاق ! دلبر تو منم به من چيزى نمىدهى ؟ من همان كسم كه بيست و پنج سال از پى من سر در بيابان نهادى و سرودها ساختى و اشك‌ها ريختى ، اكنون كه به من رسيدى و از تو نيازى مىخواهم نمىدهى ؟ دانسته شد كه در مهرورزى دروغزن بودى . ابوالعشاق خوب او را ورانداز كرد ديد آرى خود اوست ، زمينه‌ى نشانه‌هاى زيبايى چهره برجاست . گفت : چرا چنين شدى ؟ گفت : آن روز كه مرا ديدى شيفته و آشفته شدى بيست و پنج ساله بودم اكنون پنجاه ساله « خود كدامين خوش‌كه آن ناخوش نشد » مويم به سفيدى زد دندان‌هايم ريخت ، چهره‌ام پر چين شد . . . بيچاره بوالعشاق درمانده شد و سرگردان ماند كه چه كند . . . » روز ديگر به حيفا آمديم . در اين دو سه روزه هم كارهاى ما را روبه راه كرده بود . پس از نيمروز بود كه عبدالبهاء كسى را به نزد من فرستاد كه چاى را با هم مىخوريم . بىدرنگ به نزدش رفتم چاى آوردند خورديم در گفتگو بوديم كه سوت كشتى بلند شد . عبدالبهاء گفت : « شما را مىخواند و از جاى برخاست و مرا در آغوش كشيد كه ديگر نتوانستم خود را نگهدارم ، هاىهاى گريستن آغاز نهادم زنان اندرون و آنان كه پيرامون ما بودند همه به گريه افتادند ، عبدالبهاء را نيز حال دگرگون شد و پىدرپى مىگفت : « گريه مكن . . . » همان دم فرمانى به خط خود براى من در دفتر يادداشتم