نيست كه اين را براى چه گفت ، براى آن گفت كه داستان دوستىام را با آن دختر يونانى در كشتى برايش گفتم يا براى بيدارى من از مهرورزى و دوستى با دختران دوشيزه ؟ ! بارى داستان اين است :
« در بغداد مردى بود دانشمند كه شاگردان بسيار در پيشگاهش دانش مىآموختند و به شاگردىاش سرافراز بودند . در ميان اين شاگردان بهلول نامى بود كه به آسانى به هر چيز زيبا شيفته مىشد ، از اينرو استاد او را « ابوالعشاق » ناميده بودند ( پدر شيفتگان ) . روزى در كنار رود دجله گردش مىكرد ، گاهى كه آفتاب فرو مىرفت و واژون « 1 » آن در آب افتاده و درختان خرما سر در هم كرده و روى زمين با سبزه پوشيده شده بود ، نسيم سازگارى هم مىوزيد ، ابوالعشاق دلداده شد و بىپروا فرياد كشيد : بهبه ديدگاه و چشماندازى بهتر از اين مىشود ؟ كه ناگاه از پشت سر آوايى به گوشش رسيد كه آرى اين ديدگاه . چون روى برگرداند دخترى ديد زيبا داراى ابروان كمانى كشيده و چشمان آهويى گيرا ، لبانى سرخ ، دهانى شيرين ، گونهاى گلگون ، سر و زلفى پرشكن ، گيسوانى افشان ، اندامى رسا و سينهاى مرمر و فراخ ، پستانى نارمانند ، انگشتانى باريك ، مچ پايى بلورين . . .
ابوالعشاق چنان دل از دست داد كه دم نتوانست زد و بر زمين افتاد . چون به خود آمد ديد نشانى از دختر نيست ! پريشان شد تا پاسى از شب گذشت در چادرها و خرگاههايى كه در كنار رود بود ، به سراغ دختر رفت و نشانى از او نيافت . چند شب از بام تا شام كارش جستجو بود ، ولى هر چه بيشتر جست كمتر يافت . بىتاب و توان شد چشم از دانش پوشيد و ديگر در پى استاد و آموزش نرفت خواب از چشمش دور و آرام و شكيبايى از او گرفته شد نتوانست يك جا بماند سرگشته و باديهپيما شد . در روى دلبر چامه گفت و چكامهها ساخت . سرشكها از چشم روان كرد و بالينها از آب ديدهتر ، ولى به جايى نرسيد . سخن كوتاه كنيم بيست و پنج سال كارش رفتن از
هامش
( 1 ) . واژون : عكس