ما سبز شد . ميرزا محمد كرنشى بلندبالا كرد مرد پرسيد : با خود چه داريد ؟ گفت : « چه مىخواهى ؟ » گفت : « اگر تنباكو داريد اندكى بدهيد . ميرزا محمد بىدرنگ از خورجين خود كيسهى تنباكو را درآورد و پيشكش او كرد ، ولى او يك سوم آن را برداشت و جا مانده را پس داد . سپس پرسيد : « پول چه اندازه داريد ؟ » ميرزا محمد در انديشه فرو رفت و گفت : چهارصد قروش . گفت : صد و پنجاه قروش به من بدهيد . همراهان از اين شيوه به تنگ آمدند و تا خواست يكى از آنها سخنى بگويد ميرزا محمد به نرمى گفت : خاموش باش جنجال به پا مكن . . . صد و پنجاه قروش داد . سپس گفت : نان اگر داريد بدهيد . نان هم گرفت و در پايان كار گفت : يكى از اين فينهها را كه بر سر داريد به من بدهيد . ميرزا محمد بىدرنگ فينهى خود را از سر برداشت و به او داد . مرد با خشنودى همه را بدرود گفت و رفت . دوستان به ميرزا محمد تاختند كه چرا در برابر فرمان اين تازى پا برهنه اينگونه سر نهادى ؟ ميرزا محمد گفت : شما نمىدانيد ، نگاه به اين مرد سياه سوخته نكنيد ، در پشت اين تپه يك دسته از سواران تازى با تفنگ و نيزه كمين كردهاند ، همينكه كاروانى به اينجا رسيد چنين مردى به جلو كاروان مىفرستند اگر كاروانيان به آنچه خواست تن در دادند با اندك چيزى كار به پايان مىرسد و كاروان به خوشى مىگذرد ، ولى اگر در برابر خود مردى ناتوان ديدند و درشتى كردند بىدرنگ مرد جيغى مىكشد كه ناگهان از پشت تپه سواران تفنگ به دوش و نيزه به دست بر شما مىتازند و هر چه داريد به يغما مىبرند و شايد جانتان را هم تباه مىكنند . »
آنگاه گفت : « به تنهايى خود منگر ، هر جا كه در كار خواندن مردم به كيش و آئين راستى و درستى با دشوارى برخورد كردى به خدا رو آر كه از هر سو لشكرهاى نهان او چشم به راهند تا پاكدلى آنها را به كمك بخواند آنگاه از هر سو به نزدش بيايند و به پيروزىاش برسانند . »
روز ديگر مرا با خود به عكا برد . يك شب و روز در كنار كاخ بهجى و روضهى مباركه بوديم ، سخنها و داستانها كه گفت . اين داستان را بشنويد : درست به يادم
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 386
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٨٦