تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
سخنان تردست بودند كه هر كس از مردم بيگانه كه با سخنان آنها آشنا شده بود ، ايرانيان را پست‌ترين مردم جهان مىپنداشت . چنان‌كه در كتاب « صبحى » نوشته‌ام دو ماه پيش از آنكه عبدالبهاء اين جهان را بدرود گويد ، روزى در دكان يكى از دوستان نشسته بودم كه نوكر در خانه نزد من آمد و گفت : سركارآقا ( عبدالبهاء ) تو را خواسته . » هر چند روز دو سه بار عبدالبهاء مرا مىخواند ، ولى ندانستم چه شد كه خواستن آن روز مرا خوش نيامد . بارى به نزدش رفتم بىاندازه مهربانى نمود و درباره‌ى رساندن كيش بهائى به مردم و بزرگى اين كار سخن گفت و سرانجام بر زبان راند كه مىخواهم تو را براى اين كار بزرگ برگزينم و به شهرها بفرستم . چون با عبدالبهاء خو گرفته بودم و از حيفا و كوه كرمل و عكا خوشم مىآمد سخت دلتنگ شدم چهره‌ام پرچين و جبينم پرآژنگ شد . عبدالبهاء دريافت و از خوبىهاى اين كار براى من سخن‌ها گفت ، ولى در من نگرفت ، بىاندازه افسرده شدم . چون افسردگى مرا ديد گفت : « من براى خودت مىگويم ، نمىخواهى نرو و همين‌جا سر كارت باش . گفتم : « نه ، چون فرموديد برو مىروم . » روز ديگر عبدالبهاء به خانه‌ى من آمد و چندان مهربانى نمود كه مرا شرمنده كرد . پس از آن سيبى از جيب خود درآورد و دو نيمه كرد ، نيمى به من داد و نيمى را خودش خورد . آنگاه سرگذشت‌ها از خانواده به‌ويژه از برادرها و برادرزاده‌هاى بهاء و ديگران گفت . روز ديگر بامداد مرا خواند و يك دسته خامه‌ى نيى به من داد تا برايش بتراشم ، زيرا خامه‌هايش را من مىتراشيدم ؛ همه را به خوبى تراشيدم و برايش بردم ، گرفت و گفت : « با اينها هر چه بنويسم يادى هم از تو مىكنم و فراموشت نمىكنم . » چون خواستم بازگردم گفت : « مرو ، بنشين . » در بالاى پله‌ها دو به دو نشسته بوديم ، سخن از خواندن مردم به اين كيش به ميان آورد و اين داستان را گفت : « در آن روزگار كه در بغداد بوديم روزى با دسته‌اى از دوستان آهنگ شكار كرديم . ميرزا محمد شكارگردان ما بود . هر يك بر اسبى سوار شديم و از شهر بيرون رفتيم . ميان دشت در دامنه‌ى تپه‌اى ناگهان ديديم مردى تازى سياه و لاغر سوار بر شتر جلوى