گذشته بود كه از بانگ كوبيدن پنجره سراسيمه از خواب پريدم و پشت پنجره كه رو به بيابان باز مىشد رفتم ديدم عبدالبهاء است ، شال پشمى خود را كه به كمر مىبست به دور سر پيچيده بود . گفتم : « فرمانى است ؟ » گفت : « آرى بيا . » بىدرنگ جامه پوشيدم و در را كليد كردم و دنبالش رفتم ، فرمود : « بنشين و بنويس . » گفتم : « پس بگذاريد بروم و افزار كار بياورم . » برآشفت كه چرا نياوردى ؟ زود دويدم و كلك و دوات و كاغذ برداشتم و بردم . عبدالبهاء در انديشه فرو رفته بود ، در درازاى اتاق به راه افتاد و فرمود : « بنويس . » درآمد سخن اين بود : « نيمه شب است و همهى چشمها در خواب و عبدالبهاء در كنار روضهى مباركه بيدار . . . » نامهى دور و درازى بود . دريافتم كه از تهران دوستنماها براى خودشيرينى ، نامهاى به او نوشته و او را از برخى بهائيان ترساندهاند . نامهنويسى تا شبگير كشيد و چون به پايان رسيد نامه را از من گرفت و گفت : « برو بخواب . » به اتاق خود آمدم ، امّا خوابم نبرد . در اين انديشه بودم كه انگيزهى اين نامه چه بوده است . . .
روز ديگر من و عبدالبهاء تنها بوديم . عبدالبهاء گفت : « اينجا كسى نيست كه براى ما ناهار درست كند . چند تا كدو پوست بكن و براى ناهار سرخ كن . » من كدوها را پوست كندم و در روغن چرخ دادم و سرخ كردم . آنگاه همه را در كماجدان نهادم و بر روى آتش نرم گذاشتم تا با بخار خوب پخته شود . نزديك نميروز يكى دو مهمان رسيد ، فرمان ناهار داد . به آئين ايرانى سفره را پهن كردم ، پنير و سبزى گذاشتم ، آنگاه به سراغ كدوها رفتم ديدم آنها كه در ته كماجداناند خوب پخته و له شدهاند ، ولى آنها كه رو بودند درست نپختهاند . من زرنگى كردم آنها كه پخته بود در بشقابى كردم و جلوى عبدالبهاء گذاشتم و بازمانده را در بشقاب ديگر براى مهمانها و با خود گفتم هرگز مهمانها نخواهند گفت كه كدوها درست نپختهاند . عبدالبهاء يكتكه از آن كدوها را خورد ، آنگاه دستش را دراز كرد و با چنگال يك برش از كدوهاى نيمپخته را جلو خود گذاشت و نگاهى به من كرد و گفت : « چرا درست بخش نكردى و پختهها را جلوى من گذاشتى . » گفتم : « براى آن گذاشتم كه دست خجستهى سركارآقا
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 383
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٨٣