تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
تو با آن پيشينه اكنون دستور بزرگ ايران شدى ؟ . . . » از حاجى ميرزا آقاسى داستان‌هاى شگفت آورده‌اند ؛ از آنهاست آنچه سپهر كاشانى در تاريخ خود نوشته است مىگويد : « چون محمدشاه خواست جشن زناشويى ناصرالدين‌شاه را به پا دارد ، هواى تهران بىاندازه گرم بود چنان‌كه به دشوارى مىتوانست كسى در آن پايدارى كند . محمدشاه كسى را نزد حاجى فرستاد و پيغام داد كه هويى بكش تا باد خنك بوزد و هوا سرد شود و ما بتوانيم به شهر بياييم . اين پيغام را فرستاده‌ى شاه در ميان دسته‌اى كه پيرامون او بودند رسانيد . حاجى روى به آنها كرد و گفت : پادشاه شما چنين مىپندارد كه من سليمان پيغمبرم كه باد در فرمان من باشد ، من مردى درويش و ناچيزم ، آنگاه روى به فرستاده‌ى شاه كرد و گفت : به خواست خدا چنين خواهد شد . هنوز آن مرد پا از دروازه بيرون نگذاشته و پاسخ پيغام را به شاه نرسانده بود كه باد سرد وزيدن گرفت و تا آنگاه كه جشن زناشويى به پايان رسيد هوا خوش و ميانه بود . » از اين‌گونه سخن‌ها درباره‌ى حاجى بسيار گفته‌اند تا آنجا كه در تندرستى ، آگهى مرگ خود را داد ! در يكى از شب‌هاى بهجى كه گفتگوهاى شيرين در ميان داشتيم ، سه از شب گذشته بود كه شام خورديم ، پس از شام به يك دو تن مهمان كه در آنجا بودند فرمان داد برويد و بخوابيد . به من هم گفت به اتاق خود برو و سر بر بستر آسايش بگذار . ( من در بهجى اتاق ويژه‌اى داشتم كه افزار كار و آسايشگاهم آنجا بود . روزى عبدالبهاء در ميان سخن گفت : « صبحى ! اين اتاق به نام تو نامى خواهد شد و در روزگارهاى آينده خواهند گفت : اين اتاق صبحى است ، در اينجا نامه‌هاى عبدالبهاء را پاكنويس مىكرد و به خاور و باختر مىفرستاد . » ) به اتاق خود رفتم و پس از خواندن چند نامه و چند برگ از دفترى سر بر بالين گذاشتم و به خواب خوش فرو رفتم . شب از نيمه
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 382 | فضل الله مهتدى