برگردن انداخت و گفت : خدايا ما به سوى تو رهسپار بوديم و اين راه را پياده مىپيموديم ، سخنى نگفتيم كه دستاويز اين همه رنج و آزار و توسرى باشد ، خدايا كينهى مرا از اين زن بكش . حاجى ميرزا آقاسى به ايران بازگشت و پس از چندى به آذربايجان و تبريز رفت و چون خوشمزه و دانشمند بود ، آوازهاش به گوش شاهزادگان رسيد . نخست ، استاد شاهزادگان و محمدميرزا و سپس همسخن و همراز او گشت و آشكارا به او گفت كه پس از نيا تو پادشاه ايران خواهى شد . تا روزى كه فتحعلىشاه در اصفهان درگذشت و او را به قم آورده در آنجا به خاك سپردند و با داشتن چندين پسرهاى نيرومند و با جربزه محمدشاه بر جايش نشست و پس از يكسال كه قائممقام دستورش بود ، او را راند و كشت و حاجى ميرزا آقاسى را براى دستورى برگزيد . چون حاجى ميرزا آقاسى در روش و رهبرى ، خود را استاد محمدشاه مىدانست نمىخواست اين كار را بپذيرد ، ولى شاه پافشارى كرد و او به ناچار پذيرفت بدين پيمان كه شاه عمهى خود عزتنسا خانم را به او بدهد . شاه گفت : بسيار خوب . كس به خواستگارى نزد عزتنسا خانم فرستاد ، او هم آمادهى كار شد و در دو سه روز جشن پيوند آن دو را آماده كردند . شبى كه حاجى را با خانم دست به دست دادند ، پيش از هر چيز حاجى ميرزا از خانم پرسيد : مرا مىشناسى ؟ نگاهى كرد و در شگفت شد ، زيرا زنى درستكار و پاكيزه بود ، ولى به چشمش حاجى آشنا مىآمد ! گفت : تو مِهين دستور شاهنشاه ايران . گفت پيش از آن . گفت : استاد درويشى شاه . گفت : پيش از آن . گفت : همراز و همسخن شاه . گفت : پيش از آن . گفت : آموزگار شاهزادگان . گفت پيش از آن ؟ گفت : ديگر آگهى از آن ندارم . گفت : خوب نگاه كن ببين مرا كجا ديدهاى ؟ شاهزاده خانم سرگردان مانده بود كه حاجى گفت : عزتنسا خانم ! من همان كسى هستم كه چند سال پيش در راه مكه به شوخى از تو خواستگارى كردم و مرا با دست چاكران خود كتك زدى . شاهزاده ( به گفتهى عبدالبهاء ) دوبامبى « 1 » بر سرش زد كه
هامش
( 1 ) . دوبامبى : ( در تداول عامه ) ضربهاى كه با دو كف دست گشادهى به هم متصل بر فرق سر زنند .
بامب : ( اسم صوت ) آوايى كه از زدن دست گشاده بر سر كسى برآيد .